آیسان و مامان
نغمه زندگی من

این شعر ژاله اصفهانی رو خیلی دوست دارم ( روحش شاد . اخیرا در لندن فوت کرد)

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

این یکی شعرش رو هم :

 شاد بودن هنر است

لیک هرگز نپسندیم به خویش،

که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،

بی خبر از همه، خندان باشیم.

بی غمی عیب بزرگی ست،که دور از ما باد!

تازگی ها احساس می کنم نغمه زندگی من خیلی تکراری شده . بعد از یک دوره نسبتا طولانی که مشغله زیاد منو از وبلاگ نویسی و گشت و گذار وبلاگی دور کرده بود تو یکماه اخیر هر چه سعی کردم بنویسم یا نوشتن نیامد و یا احساس کردم دوباره تکرارهمان حرفها و احساسات گذشته است . درنتیجه ناتمام گذاشتمش . همه تون رو خیلی دوست دارم و تا جایی که بتونم بهتون سر می زنم . اما تا تغییری درخودم احساس نکنم وحرفهای تازه ای برای گفتن نداشته باشم قصد نوشتن ندارم . شاید همین انگیزه بشه که سریعتر این اتفاق بیفته .شاید هم با بهار حول حالنا بشه . همه تون رو می بوسم . بخصوص اون دوست جون هایی که با کم کاری من هنوز مرتب بهم سر می زنند.

پ.ن. تا حالا با این نسخه جدید پرشین بلاگ کار نکرده بودم. هردفعه مطب رو ارسال کردم یه اتفاق عجیبی براش افتاده بود و فونتها یا سطرها به هم ریخته بود. امیدوارم ایندفعه درست باشه. اگه اشکالی داره شما ببخشید. از نابلدی منه.

  
  

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
بدون شرح

بعد از دو سه ماه خيلي شلوغ ازکاراداري و خونگي روزمره امروز يک کم روز خلوت تريه . نه که خلوت تر چون يک کپه کارجلوت انبار شده . يک عالمه نامه که بايد بنويسي ويک عالمه اي ميل که بايد بفرستي و  يک عالمه پيگيري که بايد انجام بدي . ازاين جهت خلوت تر که به خاطر يک کاري که بيرون شرکته مدير عامل و همه همکارها رفتن بيرون حتي آبدارچي روهم فرستادن دنبال يک سري خريدها و تو هم فقط به خاطر حجم کارهايي که داشتي توي دفتر موندي . اما سکوت و خلوتي دفتر و پنجره هاي باز که نسيم خنکي از اون مي ياد اغوات مي کنه و دلت مي خواد يکساعتي رو به قول معروف بي خيالي طي کني البته اگه صداي تلفن هاي گاه به گاه و سروصداي ماشين و بلندحرف زدن ها و درگيري هاي لفظي که از واحد هاي همسايه به گوش مي رسه بگذاره . از توي آبدارخانه صداي به هم خوردن ظرف مي شنوي . ترس برت مي داره و با اينکه مطمئني کسي نيست که صدايي بتونه دربياره مي ري نگاه مي کني . خوب که گوش تيز مي کني مي بيني از طبقه پايين صدا مي ياد . اولين چيزي که به فکرت مي رسه اينه که بري سراغ وبلاگت و آپديت کني . مي دوني که تازگيها خيلي غرغر کردي و بيشتر از حساسيت ها و رنجش ها ت گفتي . هر چي فکر مي کني يه مطلبي که يک کم بار مثبت داشته باشه يا مفرح باشه بنويسي چيزي يادت نمي ياد. فکر نوشتن رو رها مي کني و مي ري سراغ وبلاگها . اول از همه  مثل هميشه سراغ ساروي کيجا که چند روزه غايبه . همونجور که حدس مي زدي مسافرت بوده و برگشته . اما به دليل غيبت زيادش مثل اين که ازکاراخراج شده . نمي دوني چقدر براي خودش مهمه اما تو ناراحت مي شي و دعا مي کني که موضوع جدي نباشه . بعد مي ري سراغ بي بي شهربانو که خيلي نوشته هاش رو دوست داري . دو تا پستش رو مي خوني . مي بيني حال و هواش ابريه . سراغ جيغ جيغوو چهار پنج نفر ديگه مي ري . مي بيني همه يه جورايي شوخي و جدي از دلتنگي هاشون گفتن . نه مثل اين که فايده نداره . تو امروز هم بايد باز از سر دلتنگي بنويسي . باز سعي مي کني به چيزهاي خوب دور و برت فکر کني . اولين چيزي که به ذهنت مياد آيسانه . گل از گلت مي شکفه و نيشت باز ميشه . يکدفعه گرم مي شي . خدارو شکر که دخترک سالم وخوب و سرحاله و داره روز به روز بزرگتر وخانم تر مي شه . اينقدر داره تند مي ره که گاهي تو احساس مي کني نکنه به زودي جلوش کم بياري . همين الانش خيلي چيزها رو بهتر از تو مي دونه . غرق افکار خوب و لابلاش دلشوره هاي شيرين هستي که مي بيني نه . حتي وجود گرم آيسان هم نمي تونه باعث فراموشي خيلي از دلتنگي هات بشه.

بيشترين چيزي که تو اين چند سال آزارت مي ده و لابه لاي همه رفتارهاي منفعل و عادت هاي منفي که پيدا کردي خودشو نشون ميده نفرته . خوشبختانه اين نفرت مخاطب خاص داره و اون هم چنان علت محکم و منطقي داره که اگر چه هيچوقت جز توي گروه درماني اون هم با اکراه نتونستي راجع بهش صحبت بکني جاي نگراني نيست که فکر کني ديدت به عالم ديد خيلي منفي و نفرت انگيزي شده . نه . اون دو تا آدم که تو اينقدر دوستشون داشتي و براشون با تمام وجودت فرزندي و خواهري مي کردي با رفتار حيواني شون داشتند تمام زندگي تو رو نابود مي کردند . دلت مي خواست با گذشت چهار سال کمي اين نفرت کم رنگ تر بشه . ولي نشده و هر لحظه يادت مي افته و هر لحظه آتشش بيشتر دامنت رو مي گيره . غير از اون اتفاق که موجب زلزله و بعدش کلي موج و ناآرامي تو زندگيت شد و خودش بدترين کاري بود که مي شد درحق کسي کرد تو از اين که چرا درجواب محبت هاي بي دريغت اين رفتار رو ديدي  شکستي و اين شکسته ها رو هيچ جوري نتونستي بند بزني .  اونها خوشند و بي خيال دارند زندگي شون رو مي کنند تو روز به روز در تلاش براي بند زدن دل شکسته ات بيشتر خرد مي شي. غير از تاثير مستقيمشون باعث شدن تو ديگه به هيچکس نتوني اعتماد کني . به هيچکس و اين بدترين قسمت مسئله است . تو دوست داشتن رو بلد بودي و عشق ورزيدن رو . تو اولين احساست به آدما هميشه اعتماد بود و خيلي زود علاقه مند حتي وابسته مي شدي. تو براي ايجاد و حفظ رابطه هات تلاش مي کردي. اما حالا از سايه خودت هم مي ترسي . نگراني که مبادا سايه ات مثل اونها يه خنجر پشت سرش قايم کرده باشه ووفتي تو غافل غافلي و مست مهر و محبت اونو دربياره . ياد شوکه شدنت از اون اتفاق مي افتي و شبها و روزهايي که ففط مي تونستي اشک بريزي و از يکطرف بعد از سالها دوري از اين عوالم بري امامزاده صالح و دو سه ساعت گريه کني و دعا که به خير بگذره و از طرف ديگه نفرين کني که عامل اين جريان رو خدا خودش به جزاش برسونه. بعدش که به زور دوا و درمون و روانپزشک کمي خودت رو جمع و جور کردي سعي کردي به روت نياري و دوباره طبيعي زندگي کني . با چند ماه وقفه همه چير برگشت رو روال قبل . تو همون هايده پرکار شدي و از صبح تا شب مشغول کار و تلاش . حواست رو تو خيلي مسائل بيشتر جمع کردي  چون فهميده بودي سرنوشت آدما دست خودشونه واگه بد مي بينند خودشون آگاهانه يا ناخود آگاه زمينه رو براي اون بدبياري فراهم کردند . اين لطمه هم استثنا نبود و تو خودت تو زندگيت خطاهايي داشتي که زمينه رو براش فراهم کرده بودي . اما هنوزهم معتقدي که با هيچ قانوني اون اشتباهات نبايد همچين انعکاسي مي داشت . خلاصه تو از همه نظر همون هايده شدي جز دلت . جز احساساتت . ديگه اون شادي و نشاط ، اون ذوقمرگ شدن از هر چيز کوچک ، اون رقت احساسات و شعف بچه گانه و اون انگيزه هاي قوي براي بودن و شدن هيچوقت برنگشت  و حالا تو حتي وقتي مي خندي ماسک خنده رو صورتت ميگذاري . تمام تلاشت رو براي شاد کردن دور و بري هات مي کني ولي  مگه يک صورتک خندان مي تونه کسي رو بخندونه . اينه که عليرغم اينکه هنوز برات مهمه که اون چند نفر معدودي رو که هنوزدوستشون داري خوشحال کني و خوشحال ببيني اما گاهي احساس مي کني گردابي که توش گرفتاري داره تو رو از اونها هم دورمي کنه . هم ديگران ازتو دور مي شن و هم خودت از خودت . اينقدر دور که گاهي دلت براي خودت ، همون خودي که از ته دل مي خنديد و تو خيلي بيشتر دوستش داشتي تنگ مي شه و امروز از اون روزهاييه که خيلي دلت براي خودت تنگ شده . يعني مي شه دوباره ببينيش ؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
من خرم من منگولم !

وقتي سال 71 من و شوشو که همکار بوديم يواش يواش رابطه مون از حالت عادي داشت خارج مي شد مي رفت تو حال و هواي عشقولانه خودمون عين کبک سرمون رو کرده بوديم زير برف و چون سرکار خيلي رعايت مي کرديم و سعي مي کرديم زياد با هم گرم نگيريم  فکر مي کرديم هيچکس نمي فهمه ما با هم دوست هستيم يا به هم علاقه داريم . گاهي  يکي از همکارا که اغلب هم جوان بودند راجع يه اين موضوع ازمون مي پرسيدند انکار مي کرديم . يک  روز يکي از همکارا به نام رضا که خيلي هم با من دوست بود و شوخي داشت گفت خوب به سلامتي همين زودي ها بايد شيريني عروسي بخوريم و وقتي من طبق معمول انکار کردم و گفتم کي گفته با قيافه خيلي بامزه اي گفت آهان يعني من خرم من منگولم ها !!!  نمي دونم چي شد ياد اين موضوع افتادم ولي اخيرا فکر مي کنم من خرم من منگولم چون :

حالم از روابط معمول کاري و اجتماعي به هم مي خوره .

نمي تونم وقتي مي بينم کسي داره با خودخواهي تمام همه چيز رو به نفع خودش پيش مي بره و دورو برياش رو اصلا نمي بينه يا برده مي بينه ازش حمايت بکنم و بله قربان چشم قربان بگم .

نمي تونم وقتي ديدن يا نديدن کسي برام فرقي نمي کنه خودم رو از ديدنش ذوقمرگ نشون بدم .

وقتي از ديدن کسي خوشحالم يا از بودن باهاش حال مي کنم به روش نيارم چون ممکنه ظرفيت نداشته باشه و دفعه ديگه خودشو برام بگيره .

وقتي کسي تغيير دکورداده و به نظر من به جاي اين که خوشگل بشه زشت شده بهش بگم واي چقدر خوشگل شدي  . چقدر اين رنگ مو يا لباس بهت مي ياد و بعد پشت سرش بگم اه اين چه گنديه اين به ريخت و قيافه خودش زده .

وقتي کتابي يا شعري با فيلمي جذبم نمي کنه با زبونش رو نمي فهمم با هزار ويک بدبختي چهار تا کلمه راجع بهش ياد بگيرم و با افاده درموردش حرف بزنم تا همه بدونن من چقدر روشنفکرم و اگه از ديدن يک فيلم يا مطلب سطح پايين خوشم اومد به روي خودم نيارم که انگ lowbrow   نخورم .

توي خيابون اگه پاي کسي رو لگد کردم و مقصر بودم يا اشتباهي مرتکب شدم  قبل از اينکه اون بتونه گله اي کنه من شاکي بشم و با پررويي بهش بپرم که چي ؟ مبادا اون ازم شاکي بشه .

اگه کسي راجع به مطلبي که اصلا سوادشو نداره يا تو قدو قواره اش نيست اظهار فضل مي کنه به جاي اينکه محترمانه بهش بگم خيلي از مرحله پرته  بهش بگم بابا ايوالله تو اينهمه معلومات رو از کجا بدست آوردي؟

وقتي پولم به خريد چيزي نمي رسه به جاي اينکه بگم دلم مي خواد ولي نمي تونم بخرم هزار ويک عيب روي اون چيز بگذارم و اونهايي رو که تونستند بخرند به تمسخر بگيرم .

تازگيها خيلي چيزهايي که از صبح تا شب همه بهش مشغوليم و جزئي از راز بقا و موفقيت فردي و اجتماعي تو اين جنگل زندگي روزمره مونه براي من خيلي سخت شده و دارم چوبش رو هم مي خورم .  دلم يه فضاي ديگه مي خواد . يه فضايي که توش سفيد هميشه سفيد باشه ، قرمز هميشه قرمز و سياه هميشه سياه . نه بسته به اين که با کي داري حرف مي زني يا چه هدفي داري تغيير رنگ بده . مثل مليجک که نوکر ناصر الدين شاه بود نه بادمجان و با وضع مزاجي شاه نظرش رو نسبت به يادمجان عوض مي کرد. ولي زندگي امروز و موفقيت هاش گره خورده با همين فضا  و همين رفتارهايي که براي اکثريت مردم عادي و پذيرفته است و من بازم عين کبک سرم رو زير برف کردم و تحليل رفتن خودم رو نمي بينم .  خرم ديگه منگولم ديگه . مگه نه ؟ خودم که از اول گفتم .

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
برداشت من از يک مهماني

وقتي به گذشته هام فکر مي کنم مي بينم جز دوران دبستان که يک دوست خيلي صميمي به نام فريده داشتم و به اندازه دو قلوها به هم نزديک بوديم و بعدش در اواخر دبيرستان که نسرين دوست جون جونيم بود و خيلي باهم سر و سر داشتيم و بعد تو محيط کارافسانه که خيلي به هم نزديک  بوديم ديگه دوستي خيلي صميمي نداشتم . فريده بعد از 6 سال زنداني که سر مسائل سياسي کشيد انگار که احساس مي کرد از زندگي عقب افتاده . تمام همتش رو گذاشت روي اينکه درس بخونه و بعد هم شوهر و الان هم درگير دوتا بچه قد و نيم قده و رابطه مون درعين حال که هنوز خيلي کيفيه ولي خيلي دير به دير فرصت دست ميده هم رو ببينيم . شوهرامون هم اونجور که بايد هم خط و هم سو نيستند که راحت بتونيم با هم رفت و آمد خانوادگي داشته باشيم . نسرين بيست و يکساله رفته امريکا و تواين مدت دو بارهر بار دو هفته بيشتر نيومده ايران و يک مدير خيلي موفق و حرفه ايه که دائم در سفره و دورادور اونقدر که ميشه ازش توقع داشت باهم در تماسيم . افسانه هم با شوهر و بچه هاش هشت ساله رفته دانمارک و به هر حال بعد مسافت نمي گذاره اونجوري که بايد و شايد سنگ صبورهم باشيم . در حال حاضرآدم خيلي منفعل و منفصلي نيستم . گروههاي دوست خوبي دارم . همکاران قديم – همکاران جديد – دوستان گروه روانشناسي که مي رم و دوستاي وبلاگي و ... . اما تو اين  جمع ها احساس مي کنم به اندازه ديگران قوي حضور ندارم و رابطه ام اون جور که بايد و شايد جوش نمي خوره . گاهي  يه جور احساس نخودي بودن مي کنم . هميشه براي حضور تو اين جمع ها کم مي يارم . حس خوبي نيست و گاهي خودش منجر به گوشه گيري مي شه . مثلا توي اينترنت يک علت کمرنگ شدنم شايد ناخود آگاه همين حس بود که يا بايد خوب و قوي حضور داشته باشم يا اصلا اگه نباشم بهتره و اونجور که دلم مي خواست باشم نمي شد. شايد وقت کافي يا اگه تعارف با خودم رو کنار بگذارم شايد توانايي اون حضوري که خواسته ام هست رو نداشتم .

مهماني پريشب خونه ساروي کيجا تلنگري بود به اينکه بيشتر راجع به علت اين موضوع فکر کنم . يک  مقايسه تو ذهنم به بين مهروش صاحبخانه به عنوان فعال ترين عضو گروه و به نظر من مظهر توانايي در جذب آدمها وايجاد رابطه با خودم به عنوان يک آدمي که درست در همين رابطه ها دچار مشکله شکل گرفت.  غير از بعضي خصوصيات که ذاتيه و آدمها رو از هم متمايز مي کنه و شايد نشه خيلي به يک بحث تحليلي کشوندشون نکات زير يه نظرم اومد.

يه جور ميل به بي نقص بودن يا اگر بشه  اسمش رو گذاشت کمال گرايي درمن وجود داره  که شايد خودش بزرگترين مانع از رسيدن به همون معيارهايي باشه که دلم مي خواد . نشانه هاش اينکه مهروش اگر چه که خيلي زحمت کشيده بود اما همونجور که خودش توي کامنتها براي يکي ازبچه ها توضيح داده بود اصلا سخت نگرفته بود . خيلي از کارها رو به همان زمان مهموني يا شايد به عبارتي هر چه پيش آيد خوش آيد موکول کرده بود . ولي من اگر بخوام فقط سه چهار تا دوست صميمي روهم دعوت کنم از دوروز قبل مشغول تهيه و تدارک ديدنم و بايد حتما قبل از اومدن آنها همه چيز کاملا آماده باشه .  تازه از دو سه روزقبلش ذهنم درگير اينه که چي بخرم و چيکار بکنم . با اين تفاسير مهماني دادن برام ميشه يه کار شاق که خيلي وقت ها از زيرش در مي رم . حالا اگه اين خصلت رو تعميم بدم همين وسواس توي ساير رفتارهام هم هست. مثلا براي دعوت کردن از يکهفته دو هفته قبل بايد از همه تاييد گرفته باشم که ميان . وقتي مي خوام به کسي تلفن  بزنم همش نگرانم که نکنه بد موقع باشه و طرف تو شرايط مناسبي براي صحبت کردن نباشه . مي خوام خونه کسي برم فکر مي کنم نکنه طرف آمادگي نداشته باشه . حتما با تماس و هماهنگي قبلي اين کار رو مي کنم .

جسارت هم يکي ديگه از مميزه هاي مهروشه که من ازش بي بهره ام . اينقدر که مهروش راحت از احساساتش تو وبلاگش حرف مي زنه و حتي جسارتش دراين که يک گروهي رو که شايد از خيلي نظرها باهم اختلاف فکري داشته باشند دورهم جمع کنه اصلا درمن وجود نداره .  فکر اين که شايد به تريش قباي کسي اين وسط بر بخوره يا کسي برنجه يا فکر بدي بکنه مانع اينه که من بتونم خيلي راحت با ديگران برخورد کنم . اين جسارت توي همه چيز خودشونشون ميده مثلا پنج شش تا بچه قد و نيم قدي که توي اتاق با هم بازي مي کردند وهر چند دقيقه يکبار صداي گريه يکيشون بلند مي شد اگر من بودم حتما يکي رو توي اتاق مي کاشتم که مواظبشون باشه بلايي سرشون نياد . با توجه به اينکه همه بچه ها کوچولو بودند و ماهم آدم بزرگ و آيسان دوازده ساله بين اين دوگروه مونده بود که سنش به هيچ کدوم نمي خورد و مجبور بود با ما بگذرونه همش نگران بودم مبادا حوصله اش سر بره و خسته بشه که الحمدلله وقتي رفتيم بيرون گفت خيلي به من خوش گذشته و عاشق خود مهروش ومامان سامي و مامان نيروانا شده بود. اين هم يک وسواس فکري بي جاي ديگه .

خلاصه ممنون مهروش جون که با مهموني ات يک سري فکر ها رو تو ذهن من تازه کردي. به قول معروف هم فال بود و هم تماشا . سواي خوش گذشتن اون چند ساعت و چند تا سرنخ واسه رابطه هاي جديد حالا کلي مطلب راجع به فکر کردن دارم .

 

پ.ن. از دوستاي خوبي که تو اون مهموني بودند مي خوام اگر اين مطلب رو مي خونند اگه نکته اي به نظرشون رسيد که بتونه به اکتشافات جديدي دراين مورد کمک کنه منو بي بهره نگذارند! همشون رو از راه دور مي بوسم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
بدون شرح

به مدد Ir شدن پرشين بلاگ من فعلا و احتمالا موقتا از فيلتر اومدم بيرون . تا سه چهار هفته پيش فقط با بعضي از کارتها فيلتر بودم ولي از يک هفته قبل از هک شدن پرشين بلاگ ديگه با هر کارتي امتحان کردم فيلتر بود . حالا چرا هماي فيلترينگ روي سر من نشسته خودم هم نمي دونم والله . من که خودم رو تو اين قد و قواره نمي بينم .

تابستون داره به سرعت برق و باد مي گذره و خيلي خوابهاي طلايي که براش ديده بودم هنوز اتفاق نيفتاده . يه قدريش از بي همتي و سستي خودم و يک مقداريش هم از جور زمونه . نه مسافرت درست و حسابي رفتيم و نه يکي دو تا کلاسي که مي خواستم از فرصت روزهاي بلند تابستون استفاده کنم و برم جور شد . يک عالمه برنامه ويزيت پزشکي براي خودم وآيسان هم داشتم که خيلي هاش هنوز انجام نشده . از نظر مالي هم چندان ماههاي خوبي نيست و يکي از مهمترين علت هاي معوق موندن برنامه هام بي پوليه . کارمن يه جوريه که يه حقوق ثابت مي گيرم با سود ازمقدار کمي سهام که درشرکت دارم و مجموع اين دوتا شايد بتونه يه دردي رو دوا کنه . اما از اونجاييکه تابستان دوره رکود کاري ماست و بيشتر هزينه داريم تا درآمد جز يک برداشت کوچک که اول سال انجام داديم  درآمدي تو اين چند ماه نداشتم ( جز حقوق ثابت ) . اون هم که فقط درحد واجباته و مستحبات رو جواب نمي ده .   

 

حالا ازکارهايي بگم که کردم .

همت کردم و دارم براي اولين بار زير نظر متخصص تغذيه رژيم مي گيرم . بر اساس تشخيص اون هفت  کيلو اضافه وزن دارم و بايد به وزن 56 کيلو برسم که طي يک ماهي که از شروع رژيمم مي گذره دو و نيم کيلو کم کردم و بايد تا حدود دو ماه ديگه هم ادامه بدم . خيلي از سيستم رژيمش راضيم و اصلا مثل رژيم هاي ديگه اي که ديدم دست و پا گير و سخت نيست و آدم گرسنگي هم نمي کشه . آيسان هم پارسال که خيلي تپلي شده بود با همين سيستم 5 کيلو کم کرد. ورزش؟ نه والله . دروغ چرا . مدتي با آيسان يه روز در ميون پياده روي مي رفتيم اما گرماي تابستان ديگه حالي واسه پياده روي نمي گذاره باضافه سي دي يانگوم که دو هفته ايه گرفتيم و هر وقت بتونيم با آيسان تماشا مي کنيم . زبون اصليش يه جورايي بامزه تره به بانوي من مي گن ماماني و بله و نه هر دوش مي شه يه .  

 خيلي وقت  بود که براي مطالعه احتياج به عينک داشتم اما از اونجاييکه باورم نمي شد بايد مثل پيرزنها عينک نزديک بين بزنم خودم رو هي به خريت مي زدم زير بار نمي رفتم و با هزار مشقت متن هايي رو که کمي ريز بود مطالعه مي کردم . به همين دليل هم چشمم خيلي خسته مي شد و تقريبا کتاب خوندن رو از برنامه هاي روزانه ام حذف کرده بودم . بالاخره دست از لجبازي با خودم برداشتم و قبول کردم  به صف پيرزن هاي عينک مطالعه دار بپيوندم و عينک گرفتم که شماره اش هم نسبتا بالاست . البته هنوز بهش عادت نکردم و برام استفاده ازش خيلي سخته . ولي اميدوارم زودتر برام جا بيفته و بتونم دوباره با لذت و بدون خستگي کتاب بخونم بلکه اين عذاب وجدان دست از سرم برداره .   ( البته من از ده يازده سالگي تا سه سال پيش که عمل ليزيک انجام دادم عينکي حرفه اي بودم با آستيگمات ودوربين خيلي بالا و بايد قاعدتا به عينک زدن عادت داشته باشم . اما عادت کردن به عينک نزديک بين خيلي سخت تره  چون هي بايد بگذاري و برداري و وقتي که مي زني فقط به يک فا صله مشخص نگاه کني. ) خلاصه به جاي مامان ديگه مي شه به من گفت ماماني ! همون مادربزرگ خودمون.

شهريورماه عروسي دختر خواهرمه که اولين نوه خانواده هم هست و خيلي خيلي عزيز دردونه . ده روز ديگه هم يه عروسي ديگه دعوتم که ازجهاتي برام مهمه . از آنجايي که کلا اسپورت پوشم لباس خريدن واسه عروسي و مهموني هاي اين مدلي برام خيلي سخته . طي چند روز آينده بايد خانوادگي پاشنه گيوه را بکشيم  و در بدردنبال خريد لباس باشيم . شوشو هم به علت اين که سيزده کيلو وزن کم کرده کت و شلوار پلو خوريش به تنش زار مي زنه و اون هم بايد خريدکنه . قيمت ها هم که ماشالله . اگه رفتيد مرکز خريدي و ديديد يه خانم و آقاي جوان با يک دختر دوازده سيزده ساله خوشگل  مثل مات ومنگ ها به ويتزن زل زدندودهنشان باز مانده ماييم . انشالله تو عروسي در هنگام ترقص ودس دسي جاي همه دوستان رو خالي مي کنم .

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
عادت می کنيم

بنزين سهميه بندي شد . ما خيلي پر مصرف و جزو اون اقشاري  که خيلي بهشون فشار مياد نيستيم و دو تا ماشين هم داريم . ولي تا بنزين آزاد اعلام نشده حداقل قضيه اينه که  ديگه روزهاي زوج که ماشين رو تا بيهقي مي بردم و بعد مي رفتم قائم مقام کلا ماشين نبرم و گشت و گذارهاي بعد از ظهربا آيسان رو هم کم کنيم که براي يکي دو تا مسافرت توي  دو سه ماه آينده و گاهي فشم و لواسان رفتن واسه يه ناهار مشکل نداشته باشيم . خيلي دلخورم و احساس مي کنم هميجور ذره  ذره دارند حق و حقوق شهروندي مون رو مي گيرند ولي مي دونم که عادت مي کنيم . همونجور که محدوده زوج و فرد معرفي شد و عادت کرديم . همونجور که طرح ترافيک جا افتاد و عادت کرديم . ( اصلا هم به اين که    مي گن ما ملت پر مصرفي هستيم و بايد صرفه جويي کنيم کوچکترين اعتقادي ندارم . مصرف ماشين هاي ما ، وضعيت حمل و نقل عمومي مون  چه درون شهري و چه بين شهري ، تنها مدل تفريحاتي که برامون مونده باعث مسئله است نه پر مصرفي ما . هر کي غير از اين ميگه بياد مناظره !)

قيمت ها وحشتناک بالا رفته . در زندگي روزانه اين رو کاملا مي بينم . يه وعده غذا که تو خونه درست مي کني  با چهار تا دونه هات داگ و يه بسته قارج مي شه شش هفت هزار تومن . مبلغي که بعد از هر خريد به درياني محلتون مي دي اينو ميگه . مبلغي که  هر دفعه با يه سبد خريد شهروند مي دي به متصدي صندوق اينو مي گه .  هيچوقت خيلي نگران اين که توي ماه کم بياريم نبودم . اما حالا هستم .اما  مي دونم که عادت مي کنيم . به نگراني ، به گروني . همينجور که ذره  ذره طي اين چند سال شد و عادت کرديم . ديروز داشتم به همکارام ميگفتم که من سال هفتادو دو که ازدواج کردم ماهي بيست و پنچ هزارتومن براي اجاره يک آپارتمان يک خوابه خيلي شيک توي قيطريه مي داديم و باورشون نمي شد . خودم هم باورم نمي شد انگار يک قرن پيش بوده.

 

با اين که هميشه تو لباس پوشيدن آدم ميانه روي بودم و هستم چون درعين حال  آدم ترسو و محتاطي هستم دو سه تا از مانتو هام و شالهام رو به خاطر مسئله حجاب از رده خارج کردم . آيسان تو سنيه که وسط مرزه . دلش مي خواد کوتاه بپوشه و چتري بگذاره و پشت موهاش که بلنده از شال بزنه بيرون . با اين که بهش حق مي دم  هر وقت از درخونه مي ريم بيرون  بايد بهش تذکر بدم . ديگه وقتي واسه پياده روي مي ريم پارک خوارزم  اون رنگهاي شاد و مانتوهاي خوشگلي رو که باعث  تازه شدن روحيه ام مي شد نمي بينم  . ديگه وقتي واسه window shopping ( همون ديد زدن ويترين ها )  ميريم ميلاد نوريا گلستان از ديدن مانتو ها و شال هاي رنگارنگ وسوسه نمي شم اونا رو بخرم . اصلا تو حس و حال شيک پوشي و تنوع نيستم . دلم فقط امنيت مي خواد و اين که نگاه اين خواهرا روم سر بخوره و رد بشه . از اين که بخواد روم ثابت بمونه يا باشون هم کلام بشم مي ترسم . حالم از اين همه ترس و رعايت بده . حس مي کنم دارم تحقير ميشم ولي به اين هم عادت مي کنيم . نمي دونم کي . ولي مي دونم عادت مي کنيم . 

 

سرکار هزارتا مسئله ريزو درشت دارم . سعي ميکنم راضي باشم  و نکات خوبش رو ببينم . چشمم رو به بي منطقي هاي مديرعاملم و هيئت مديره مي بندم . هي کوتاه مي يام . تو مسائل مالي . تو حمايت از ايده هاي کاريم . تو اين که از اول شرط کردم من تا سه و نيم بيشتر نمي مونم و پنج شنبه ها جز مواقعي که پروژه خاص داريم نمي يام ولي هنوز بعد دو سال نتونستم اينو جا بندازم و فرق کار مفيد با پا روي پا انداختن و ساعت کار طولاني و بي منطق رو پر کردن به اينها حالي کنم .  از يک آدم پر شور که حداقل نصف زندگيش و شايد هم بيشترش با مسائل کاريش و لذت از پيشرفت و کسب موفقيت کاري همراه بوده تبديل به يک آدم منفعلي شدم که هر جا مي بينم مخالف روحيه و خواسته منه با کمترين نيرو همانکار روکه اونا مي خوان  مي کنم . نه اين که انرژي بگذارم و عوضش کنم . از جنگيدن خسته شدم . .دارم سعي مي کنم عادت کنم . مي دونم عادت مي کنم . مي دونم که عادت ميکنيم . همونجور که ذره ذره تو اين چند سال معيارهام رو تعطيل کردم و بي خياليم  رو تقويت .

 

دلم مي خواست روزهاي زوج هفته برنامه  آيسان رو با کلاس هاي مناسب از صبح تا ساعت سه و چهار بعد از ظهر پر کنم که حداقل خيالم و وجدانم از بابت اين سه روزش آسوده باشه . کفش آهني پوشيدم  و هرچي مجموعه ورزشي و فرهنگي و هنري و آموزشي  که ازنظر مسير رفت و آمدش معقول بود گشتم و نهايتا نتونستم اون نظمي رو که بايد تو برنامه هاش ايجاد کنم . دو سه تا کلاس اسمشو نوشتم که اينقدر بي نظمه که هي بايد در ساعاتي که خودم نمي تونم ببرم و بيارمش با آژانس بره و بياد و بعدش هم توي خونه تنها بمونه و اون هي غر بزنه و من هي دلم شور . تازه اول تابستونه . مي دونم که عادت مي کنيم . هردومون .

 

پ. ن.

 

ممنون از دوستاي گلي که مي بينند من اينقدر دير به دير مي نويسم و باز بهم سرمي زنند. خيلي تو زندگي روزمره ام غرق شدم و روزبه روز انفعال بيشتري توي خودم احساس مي کنم . حتي درمورد نوشتن که يکي از بهترين دلخوشي هام بود اصلا ديگه انگيزه ندارم . احساس مي کنم انسجام فکري براي اين کار ندارم و ازش فرار مي کنم . البته الحمدلله هيچ مشکل خاصي ندارم وهمه چيز روي يک روال عادي داره انجام مي شه  . ولي جاي حس و شور و آينده نگري خاليه . يک بار روانپزشکي که نزدش گروه درماني مي کنم مي گفت تو با موتور پيکان مي خواي با سرعت بنز بري . بايد مدتي سرعتت رو کم کني . اينکار رو کردم و الان احساس ميکنم با موتور پيکان دارم با سرعت يک  دوچرخه مي رم . از اون ور پشت بوم افتادم پايين . ولي به اين هم عادت ميکنم !

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
حرص مي خوريم !!

اين طرح " افزايش امنيت اجتماعی " واقعا که چقدر به امنيت منجر شده . انگار که امنيت خلاصه مي شه در حفظ وحراست چشم نامحرم از چند تا تار مو و ساق پا يا قلع و قمع چهار تا عربده کش معلوم الحال    ( که البته هيچ ربطي هم به هم ندارند ولي نميدونم چرا مراحل يک ودو اين طرح بر اين اساس طراحي شده ).  ديشب متوجه شدم تو مجموعه آپارتماني  ده واحدي روبروي ساختمان ما حدود ساعت ده و يازده شب دزد رفته و با شکستن حفاظ در و خود دربه راحتي سرقت انجام داده و حتي يک گاوصندوق رو از آن بالا به پايين حمل کردند و بردند . يا ساختمان اينقدر خلوت و خالي بوده که همسايه ها متوجه سرو صدا نشده اند يا اگر هم کسي شنيده از  ترس به روي خودش نياورده . جالبه که نيروي انتظامي که اومده گفته چند تا خونه اونطرف تر هم دو سه شب پيش همين اتفاق افتاده و يک باند اخيرا در اين محل دست به دزدي مي زنه . مواظب خودتون باشيد و دربها رو حتما قفل کنيد . حالا من نمي دونم وقتي دزد مربوطه اينقدرقلدر و نترسه که مي زنه حفاظ آهني و درب رو هم ميشکنه قفل کردن درچه کمکي مي تونه بکنه . حالا فکر کنيد با اين شرايط آيسان امتحان هاش شروع شده و روزهاي امتحان ساعت ده و نيم مي رسه خونه و تا ساعت چهار و نيم که من برسم خونه بايد تنها باشه . مابين امتحانهاش هم تعطيله و يا بايد تنها خونه بمونه يا من با خودم ببرمش سر کار که اونجا درسهاش رو بخونه که دومي خيلي سخته و شرايط درس خوندن براش خيلي مناسب نيست . حالا اندازه بگيريد ميزان دلشوره و اضطراب من رو تو اين روزها !

 

يک آقاي دکتر خوش تيپ و خيلي خوش صحبت به نام دکتر شهرام يزداني هفته اي يک روز در برنامه سلام مردم ايران راجع به توسعه و جوانب مختلف اون صحبت مي کنه . وقتي پاي صحبت ها مي نشيني مي بيني چقدر عالمانه و درسته و صحبت از چشم  انداز استراتژيک و آماده سازي زير ساخت هاو هزارجور برنامه ريزي و ... است که آقايون معتقدند امروزه داره به اون عمل مي شه . منتها دور و برت رو که نگاه مي کني يک چيزهايي رو مي بيني که واقعا نمي دوني بايد به ايراني بودنت افتخار کني يا شرمت بشه . مثلا ؟ مثلا همين برنامه بنزين . امروز روز 30 ارديبهشته و طرحي به اهميت سهميه بندي بنزين قراره انجام بشه ولي هنوز کارتهاي هوشمند آن کاملا توزيع نشده . قيمت بنزين هنوز مشخص نيست و اينکه آيا مازاد بر سهميه هم ارائه مي شه يا نه و با چه قيمتي ؟ تاريخ دقيق اجراي طرح هم قطعي نيست .  برنامه ايرانسل هم که معرف حضورتون هست . طي يک پروسه چند ساله و با تبليغات و دادارو دودور فراوان فروش سيم کارتهاي ايرانسل شروع شد . ولي وسط کار مشخص شد که هنوز توافقي براي اين که مبلغ اون ثانيه اي محاسبه بشه يا دقيقه اي نشده و چند هفته اي درگيري و بحث راجع به اين موضوع جريان داشت. شايد من خلم ولي اصلا تو فکرم نمي گنجه که چطور ممکنه طرحي به اين بزرگي و درسطح کشور اجرا بشه ولي يک برنامه ريزي چند ساله روي جوانبش که نحوه محاسبه هزينه يکي از اوليه ترين هاي آن است انجام نشده باشه .

 

چند روز پيش براي گرفتن کارت ماشيني که تازه خريدم به پست منطقه 14 ميدان وليعصر مراجعه کردم . همزمان گروه کثيري هم براي گرفتن کارت هوشمند سوختشون اومده بودند و صفي که بايد مي ايستادم با اونها يکي بود . براي اولين بار زن بودن مايه مباهات و آسايش بود چون صف خانمها حدودا يک سوم صف آقايون بود . دو تا صف طويل تشکيل شده بود و يک نفر براي خانمها و يک نفر براي آقايون چک مي کرد که کارت در اين محل هست يا نه و بايد براي گرفتنش به کدام واحد مراجعه کنند . درشرايطي که کاملا چنين شلوغي قابل پيش بيني بود نمي دونم آيا اضافه کردن دو سه نفر ديگه به اين باجه هاي کنترل کار خيلي سختي بود . مضاف به اينکه همين دونفر بايد به سوالات مردم هم که خيلي هاش ربط مستقيم با مسئوليتشون نداشت جواب مي دادند . علت هم اين بود که دراين طبقه هيچ اطلاعات يا مرجعي که بشه ازش سوال کرد پيش بيني نشده بود . بعد از کلي معطلي  مدارک من چک شد و بهم گفتند به باجه 14 مراجع کنم . دور باجه 14 اقلا 50 نفر ديگه منتظر بودند که نوبتشان برسه و مدرک مورد نظر شان را پيدا کنند . انبوهي از کارت هم در سبدهاي بزرگي که قبلا ديده بودم براي حمل ونقل لبنيات ازش استفاده ميشه چيده بودند . دو سه نفر با طمانينه و آرامش کامل شماره ها را مي گرفتند و سلانه سلانه کارتهارا پيدا مي کردند و به يک نفر همکارشان تحويل مي دادند . مجددا در اين قسمت صف طويلي بود و اين آقا يک تنه مدارک هر فرد را مي گرفت ، آن را با کارت چک مي کرد ، اطلاعاتي از اون رو توي يک دفترچه وارد مي کرد ، از فرد امضا مي گرفت و بهش تحويل مي داد . هر کسي که يک مدت کوتاه کار اداري انجام داده باشه مي دونه که چقدر راحت با اضافه کردن دو سه نفر به گروهي که مي گشتند از روي شماره ها مدارک رو پيدا مي کردند و حداقل يکي دونفر ديگه به قسمت کنترل و تحويل مدارک مي شد سرعت کار رو بالا برد به نحوي که اصولا صفي تشکيل نشه . هيچکدوم از اين کارها هم تخصص خيلي ويژه اي نمي خواست و به راحتي مي شد از کادر خود پست يا حتي نيروهاي دانشجو کمک گرفت .

چند روز پيش هم درحين کار با دو تا همکار خانم که با رعايت حجاب اسلامي  (مانتو و شلوارو مقنعه مشکي که البته خيلي اونو تا روي ابروها نکشيده بوديم ) مشغول اطلاعات دادن به تعداد محدودي ارباب رجوع بوديم  فقط براي اين که خانم بوديم مورد عتاب و خطاب حراست آن مکان قرارگرفتيم . جالب اينه که مامور حراست مربوطه از اين که با خودما حرف بزنه عارش مي شدو ازيک همکار مرد که دراون مکان بود مي پرسيد خانمها مال کدوم شرکت هستند . چرا اين جا نشستند و بعد از طريق همان فرد به ما ابلاغ فرمودند که هر چه زودتر مدارکمون رو جمع کنيم و اونجا رو ترک کنيم . نمي دونيد چقدر دلم مي خواست به قول ساروي کيجا يک جفتک پراني حسابي بکنم اما متاسفانه در مکاني اين اتفاق افتاد که تمام سرنوشت شرکت به مجوزهاي اون بستگي داره و کافي بود اسم شرکت بره تو ليست سياه و براي همه بد مي شد . با کلي خود خوري تحمل کردم و از اون روز هي دارم از رفتار بي ادبانه اون آقا که حداقل از من بيست سال کوچکتر بود و اگه باهاش هم کلام مي شدم مي تونستم درسته قورتش بدم حرص مي خورم .

اگه بخوام بنويسم اين طومار حالا حالا ها ادامه داره . فکر کنم به عنوان مشت نمونه خروار کافيه که بفهميم دوروبرمون داره چي مي گذره. ولي ميشه جز حرص خوردن کاري کرد؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
برای تو عزیزترینم

ساعت حدود هشت و نه شب بود . با بابا و خاله  مژده داشتيم ورق بازي مي کرديم . از اون وقت هايي بود که افتاده بوديم رو دور خنده و هر چيز کوچکي موجب قهقهه مون مي شد . به قول جلال آل احمد توي يکي از داستان هاي کوتاهش به ترک ديوار هم مي خنديديم . با هر خنده،  تو سخت تکان مي خوردي . يواش يواش بي طاقت شدي و شروع کردي عکس العمل نشون دادن . نمي دونم با چه ترفندي بود که تونسته بودي  توي اون کيسه ضخيم دورت رخنه ايجاد کني ( از اولش خرابکار بودي به جاي اين که مثل پطروس اگه سوراخي هم توي سد هست با انگشتاي کوچولوت ببندي زدي  کيسه رو سوراخ کردي ) . خلاصه طولي نکشيد که علائم خودشو نشون داد و با ناباوري فهميديم  انگار يه خبراي مشکوکيه . خيلي جاي تعجب بود چون من سه هفته ديگه بايد منتظر تو مي موندم . تازه مي خواستم از يکي دوروز ديگه سر کار نرم واستراحت کنم که تو بتوني رشد بيشتري کني . یک تلفن به دکتر و تاييد اون چيزي که حدس مي زدم و راهي شدن غافلگير من و بابا و خاله ناهيد که سر راه رفتيم دنبالش به بيمارستان مهراد. اونجا هم مسئله تاييد شد و مطمئن شديم که تو مهمون عجول تصميم گرفتي زودتر از موعد رخ نشون بدی. دکتر اميد داشت بدون کمک اون بتوني بياي و تا فردا نزديکاي ظهر منتظر جلوست مونديم . اما ناز مي کردي و ديگه تحملش سخت بود و کمي هم به خاطر اين که دور رو برت خشک شده بود وضعيت خطرناک بود . خلاصه دکتر دست به کار شد و سرکار خانم  با کلي عشوه و کرشمه در ساعت 11و 50 دقيقه روز شانزدهم ارديبهشت 1374 با وزن دو کيلو و 550 گرم قدم روي چشماي ما گذاشتي . گرچه که غافلگير شده بودم واونجور که مي خواستم آب و جارو نکرده بودم اما لطف غافلگير شدن هم کمتر نبود و از اون روز من يک مامان خوشبختم .  ماماني که بزرگي و لطف خدا رو در لحظه هاي در آغوش گرفتن تو براي اولين بار با تمام وجودش احساس کرد و هر لحظه و هر روز زندگيش پره از عطر وجود تو و شکر سلامت و آرزوی سعادتت .

تولدت مبارک آيسان عزيزم

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
بازی سرنوشت

تو مباحث روانشناسی بخصوص از نوع ترجمه های گیتی خوشدل همیشه می گن آدم خودش با روحیات و احساسات خودش  اون چه رو که ما خیر یا شر می دونیم به سمت خود هدایت می کنه . اگه برای آینده اش برنامه ریزی کنه و خوش بین و مصمم باشه می تونه به خواسته هاش دست پیدا کنه و همیشه احساس خوشحالی وخوشبختی کنه . اگر بدون هدف بمونه و با نگرش منفی به پدیده های اطرافش نگاه کنه و همواره احساس کنه موانع بزرگتر از اونی هستند که بتونه از سر راه برشون داره حتما همینطور میشه و همیشه سرش به سنگ می خوره . وقتی به دورو برم نگاه می کنم معدود کسانی رو می بینم که از جنس نوع اول باشند و بیشتر مردم ناخودآگاه مسیر دوم رو دنبال می کنند . یکی از افراد نادری که از گروه اول می شناسم الهام است که چند سالی با هم همکار بودیم و الان گرچه که هم رو دیر به دیر می بینیم دوست.  خود آگاهی و عزم و اراده و روحیه مصممش همیشه منو به تحسین وا می داشت . از اونجاییکه تحصیلاتش هم در زمینه روانشناسی بود سنگ صبور همه همکاران و دوستان بود و هر قدر هم که آدم ناراحت بود با نیم ساعت صحبت با او احساس آرامش می کرد. یکی دیگه از خصوصیات اون عشق و علاقه اش به خانواده و بخصوص دو خواهرش بود که وقتی درموردشون حرف می زد آدم احساس می کرد این سه نفر که الهام کوچکترینشون بود یک روحند که در سه قالب زندگی می کنند.

 

دیروز صبح اول وقت داشتم همشهری رو ورق می زدم که تیتر زیر توجهم رو جلب کرد " سرنوشت تلخ خواهران کوهنورد" با اینکه زیاد اهل خوندن حوادث نیستم خبر رو تا آخر خوندم . دو خواهر در مسیر توچال گرفتار تغییر ناگهانی هوا شده بودند و یکیشون از سرما مرده بود . هنوز 5 دقیقه ای از خوندن این مطلب نگذشته بود که با تلفن یکی از دوستان و درکمال ناباوری فهمیدم این دو خواهر الهام و خواهرش بودند. الهام اون خواهری است که زنده مونده .  هیچوقت نمی شد الهام رو درحالی تجسم کرد که تو تشیع جنازه خواهرش دیدم . تصور ساعت های سختی که اون توی کوه در استیصال کامل قبل و بعد از مرگ خواهرش داشته برام غیر ممکنه . نمی دونم برای تسلی کسی مثل اون چی می شه بهش گفت . آدمی با این روحیه و صفات فوق العاده هم می تونه اسیر بازی های عجیب سرنوشت بشه. فقط امیدوارم همین روحیه اگر از این آزمایش چیزی براش باقی بمونه کمکش کنه که از این بحران سخت گذر کنه . و خدای مهربون نمی دونم با چه حکمتی این حادثه رقم خورد . ولی خواهش می کنم کمکش کن . هم یه اون و هم به بقیه خانواده تا با این مسئله کنار بیان .

     

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
بهاريه دير هنگام

 

اي بابا پس کو اين احسن الحال ؟ ما که هرچي از اول سال دنبالش مي گرديم پيداش نمي کنيم . هنوز همه چیز مثل سابقه .  

فکر کنم واسه بهاريه نوشتن يه کم !! دير باشه ولي خوب از اون طرف هم هنوز شکر خدا تو فروردينيم . انشالله که اين سال واسه همه تون و همه مون سال خيلي خيلي خوبي باشه و هرکي هر تعريفي از خوب داره براش تعبير بشه .

از اين مقدمه ها گذشته من نمي دونم چرا يواش يواش دارم تو وب تبديل به روح مي شم . همه جا حاضرم ولي شما منو نمي بينيد . بيشتر از اين که مايل باشم بنويسم مايلم که بخونم. به وبلاگ همه اون دوست جون هايي که لينکشون اين بغله و خيلي هاي ديگه سر مي زنم و مطالبتون رو مي خونم و به ا ندازه قبل لذت مي برم  اما کامنت گذاشتن يا نوشتن مطلب جديد برام سخت شده . البته زمان خيلي کوتاهي رو هم وبگردي مي کنم که اگه بخوام بنويسم يا کامنت بگذارم حجم گشت و گذارم رو نصف مي کنه . شايد يکي از دلايل اينکارم همين باشه اما همه اش نيست . خلاصه فعلا اوضاع احوال روحي ما اينجورياست ببخشيد اگه کسل کننده است ولي بالا غيرتا گاهي يه سري به من بزنيد و ردپایی هم بگذارید . از حذف شدن و ديده نشدن هم بدم مي ياد ( کي بود گفت بچه پررو ؟؟) .

علي ايحال من هم مثل دولت فخيمه از امسال قراره روی هر سال یه اسم  خاص بگذارم . اسم امسال رو براي خانواده ام گذاشته ام سال سلامتي . حالا چرا ؟ سال قبل احساس کردم هم از نظر روحي هم از نظر جسمي همه خانواده يه جورايي درگير مسائل ريز ريز هستيم که با توجه به حجم کار و گرفتاري هر سه تامون ازش غفلت مي شه و خلاصه انگار واداديم . بارها تصميم گرفتم کاري کنم ولي هميشه اون بخش هايي که مربوط به سلامت فردي هم کدوممون مي شد در محاق قرار مي گرفت مگر اين که يه مورد اورژانس پيش بياد .خلاصه امسال دلم می خواد با یه برنامه ریزی درست واز اون مهمتر سمت و سو دادن خورد و  خوراک و تفریحات و سایر مسائل خونه به سمتی که به سلامتی همه مون کمک کنه تا آخر سال از این بابت احساس رضایت بیشتری کنیم . البته منظور هم سلامت روحیه و هم جسمی. برنامه هایی هم که برای این کار دارم دقت بیشتر توی ساعت خواب و نوع خورد و خوراکمون . تبدیل ورزش و پیاده روی  به یک رکن اساسی برنامه هفتگی همه مون . وقت بیشتری گذروندن هر سه نفر با هم و تفریحات و برنامه های گروهی که می تونه از نظر روحی به هم نزدیکترمون کنه . در قدم اول برای این کار خودم هم بعد از سه سال سیگار کشیدن اساسی از اول سال سیگار رو کاملا کنار گذاشتم . کلا شروغ بدی نداشتیم و امیدوارم در آینده هم خوب پیش بره . امیدوارم تو سایر جنبه ها هم زندگی با ما بسازه و همه چیز روی روال باشه . شدیدا از  از خط خارج شدن  قطار زندگی می ترسم و در این یکی مورد فقط می تونم به خدا پناه ببرم . بی خیال . فقط راجع به خوبهاش حرف بزینم و بریم جلو . انشالله که فقط اتفاقات خوب قراره بیفته .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - مامان آیسان (هایده)
ابراز وجود!!

زنده ایم . حالمونم خوبه . دلم هم برای همه تون خیلی خیلی تنگ شده . لابه لای کارها تو شرکت گاهی  به وبلاگ ها  سرک می کشم اما وقت نوشتن کامنت ندارم . تا به حال اسفند به این شلوغی نداشتم . امسال کمی درگیر تغییرات تو خونه شدیم . کاغذ دیواری یک اتاق خواب و یک دیوار از سالن که در اثر نم از حمام مشکل پیدا کرده بود. تعویض روکش مبل ها و تعویض فرش ها ( که ماشینی هستند) . با این که نیت کرده بودم به آخر سال نیفته اما از نیمه بهمن تا حالا درگیر همین چند قلم بودم به اضافه بقیه کارهای جاری که بوده و هست . هنوز خانه تکانی جدی انجام نشده و ریز ریز تمام مدت خودم مشغول جمع و جور کردن و نظافت بودم اما برای کارهای اصلی تر پنج شنبه کارگر دارم . کارهای متفرقه مدرسه آیسان تمومی نداره و لابلای کارهای دیگه درگیر خدمات جانبی و رساندن مواد اولیه و کمک فکری و یدی و کامپیوتری به اون هم هستم . خیلی خسته ام و فکر میکنم تا خود شب عید هم کارها مونده و باید بدوم . تازه نصف کارها رو به تعطیلات عید حواله دادم .

این وسط یه سرما خوردگی جانانه و فشارخون پایین هم به خستگی خیر رسوندند.

راستی یادم رفت بگم . محل کار شرکت هم داره عوض می شه از ملاصدرا می ریم دفتر جدید تو قائم مقام و درنتیجه توی شرکت هم اسباب کشی داریم و مرتب لابلای کارها مشغول خلوت کردن بایگانی هام و کارتون کردن پرونده ها بودم.

بازم می خواین ؟ بسه دیگه . تازه تو جزئیات نرفتم . پس اگه منو تا اونور سال ندیدید حلالم کنید. تو وبلاگ شمسی جون که خیلی دوستش دارم خوندم " آدم های در حاشیه همیشه باید در حاشیه بمونن. نقششون - اگه نگیم تماشاچی و هورا بکش- در حد همون توپ جمع کنه. ولی بازیکن های لیگ برتر باید توجه داشته باشن که توپ جمع کن ها اگه نباشن، اونا باید تموم ۹۰ دقیقه رو دور تا دور زمین دنبال توپ بگردن و شاید وقت اضافه برای جبران این همه سردرگمی و بی هدفی کفایت نکنه." فوری به ذهنم رسید تو جمع دوستان وب من هم یکی از اون توپ جمع کنام ظاهرا. نه بده نه خوبه . یه واقعیته . از همین جا به همه دوستان لیگ برتر و سایر توپ جمع کن ها و هوراکش های احتمالی عید رو تبریک می گم . فعلا. شاید دوباره بیام .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥ - مامان آیسان (هایده)
نفرت - عشق - بی اعتمادی

کاش مي شد يه متر به دست گرفت و چيزهايي مثل خوبي و بدي ، عشق و نفرت ،  محبت و دوستي رو اندازه گرفت . کاش مي شد اين حس ها رو مثل پارچه هايي با نقش و نگار مختلف از نظر گذروند و  از بينش انتخاب کرد. اوني رو که مي خواي برداري وتن پوشت کني و  اونهايي روکه نمي خواي بکني دستمال گردگيري و بعدش هم بندازي تو سطل زباله.

کاش مي شد حد و مرزهاي احساسي رو شناخت . تو بعضي احساسات غرق شد و از بعضي هاش تا جايي که مي شه دوري کرد.

چند روزيه کار روزمره ام يه خورده کم شده و افتادم به جون خودم . دلم مي خواد حس هاي خوب و بدم رو بريزم رو دايره و آخر سالي خونه تکونيش کنم . بداش رو تو همين سال جا بگذارم و خوباشو نو سازي يا گردگيري کنم و ببرم تو سال ديگه  .

وقتي به يکي  دو سال گذشته نگاه مي کنم مي بينم يه احساسي که بيشتر عمرم  واسه من ناشناخته يا حداقل خيلي دور بود امروز اومده جلو و اينقدر تو وجودم لونه کرده که جا رو براي بقيه احساساتم تنگ کرده . حس نفرت رو مي گم . خوشبتختانه اين نفرت فقط در مورد فرد و واقعه خاصي است که برام اتفاق افتاده ولي اينقدر توم قويه که روزي نميگذره که زبونه نکشه . نفرت از کسي و چيزي که حتي راجع بهش صحبت هم نمي تونم بکنم. اين جمله مدام تو ذهنم تکرار می شه :  " مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد ، اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد "  نمي دونم کي گفته ولي انگار که براي من گفته و من مدتهاست که مغز استخوانم مي سوزه . از درد و ازنفرت ...

هرجوري شده اين زبونه رو خاموش مي کنم و به نزديک نگاه مي کنم .  عشق رو مي بينم . به اونايي که بي قيدو شرط عاشقشون هستم . همه زندگيم هستند و نفسم به نفس اونها بسته . خوشي هاشون به وجدم مياره و غم هاش به درد. خدا رو شکر مي کنم . از اينکه اينقدر منو دوست داشته که لذت عشق رو بهم داده . از اين که اين حس رو دروجودم گذاشته که از يک شاخه گل نرگس و يه روز آفتابي و يک صداي خوش و نم نم بارون و هزار چيز کوچک و بزرگ ديگه دور و برم  بتونم لذت ببرم وبه وجد بيام . از اينکه سلامتي و آرامش توي خونه ام حاکمه . از اين که هر روز چند بار صداي دخترکي که همه وجودمه قلبم رو مي لرزونه و بهم ياد آوري ميکنه که چقدر خوشبختم .   اما مگه آدم فقط تو چهار ديواري خونه اش و با هم خون و هم خونه اش زندگي مي کنه . مگه چند ساعت رو توي خونه و با اونها مي گذروني .  تازه همونها هم فقط مال تو نيستند . همونها هم بخشي ازوجودشون توي خونه است و بخشي اش بيرون .  مثل خودت . مابقي فاميل و دوست و همکار و جامعه و ... هزار و يک آدم و نهاد ديگه است تو رابطه ات با اونا همه چيز هست  . از عشق و دوستي گرفته تا رنگ و ريا و خيانت و دروغ . دلت مي خواد از بودنت با ديگران لذت ببري . دلت مي خواد اين بخش از صحنه زندگيت هم پر از محبت و دوستي و رنگ و صفا باشه . اما متاسفانه به اينجا که مي رسه بي اعتمادي اولين حسيه که  سرک مي کشه . چون تجربه ات اينو بهت مي گه . معيارهات هيچوقت با معيارهاي حاکم در اين بخش هماهنگ نبوده . هميشه از نفهميدن قوانين حاکم به اين بخش اززندگيت يا همسو نشدن با اونها لطمه خوردي . قوانيني که نوشته نشده اما جاريه . يه هوشمندي ! خاصي مي خواد که درکش کني و بهش عمل کني . ولي بعضي وقت ها اينقدر تهوع آوره که اگه بياد روي کاغذ و بهش نگاه کني هيچکس حاضر نيست بگه که به اونها پايبنده يا گردن گذاشته . به دوستي ها نگاه مي کني . مي بيني خيلي هاشون فقط اسمش دوستيه . به روابط کاري نگاه مي کني . مي بيني اساس و پايه خيلي هاش رنگ و رياست . به پيشرفت هاي اجتماعي نگاه مي کني . مي بيني خيلي هاش با پشت پا گرفتن براي ديگران همراهه . به پيشرفت هاي اقتصادي نگاه مي کني . به صحنه سياسي و ... چه حال تهوعي . احساس مي کني  براي موفقيت در اين زمينه ها بايد يه شطرنج باز ماهر باشي يا اينقدر قواعد رو پذيرفته و تجربه کرده باشي که نا خود آگاه همه وجو.دت شده باشه و تو هيچ کدوم نيستي . تو مي موني  و  نفرت ، عشق و بي اعتمادي به عنوان غالب ترين حس هايي که تو خودت مي بيني ...اين پاکسازي کار راحتي نيست و مسئوليت سنگيني براي خلاصي از نفرت و بي اعتمادي پيش روي خودت مي بيني . راستي  با چه فرمولي مي خواي درآينده با  اينها کنار بياي ؟    

................................................................

ماهی کوچولوی من تازگیها فعال شده . اگه دوست داشتید یه سری بهش بزنید.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - مامان آیسان (هایده)
آرزو

دلم آفتاب و سبزی و روشنی می خواد

دلم آسمان آبی و هوای پا ک  می خواد

دلم جشن و سرور و شادمانی می خواد

چقدر این دو سه روز دلتنگ بودم و امروز چقدر حالم بده .

خداکنه زودتر بهار بشه .

خدا کنه زودتر از بهار دل من بهاری بشه . 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥ - مامان آیسان (هایده)
يک روز معمولی از يک زندگی معمولی

یکماه پر مشغله سپری شد و الحمدلله همه چیز به خوبی گذشت . نمایشگاه و درس و امتحان آیسان و عقد کنان و ... همه خیلی خوب برگزار شد و تنها چیزی که مونده خستگی مفرطه و نگرانی کارهای باقیمانده در این آخر سالی . این حکایت تقریبا هر روز منه :

صبح ساعت 5و نیم با زنگ ساعت از خواب بیدار می شی . آیسان رو صدا می زنی و طی یک مراسم ده دقیقه ای ازخواب بیدارکنون شامل ادای حیف نون و مظفر و کلی ماچ و بوسه بالاخره موفق می شی از تو رختخواب درش بیاری . وقتی اون بلند شد دیگه کاراشو خودش انجام می ده و می تونی دراز بکشی . فقط مثل اتاق فرمان برنامه های زنده تلویزیون باید روی زمان بندیش نظارت کنی و بعضی چیزا مثل برداشتن کلید خونه رو باهاش چک کنی . می گذاری ساعت هر پنج دقیقه یکبار زنگ بزنه و هی خواب آلود وقتی صداش در میاد دگمه اش رو فشار می دی . ساعت 6 و بیست دقیقه از جا می پری و شال و کلاه می کنی باهاش می ری دم در تا سرویس بیاد.  مثل هر روز دخترک هفت هشت ساله ای رو می بینی که با یک مانتو توی سرمای صبحگاهی می ره نون بربری می خره و از کمی لباسش تعجب می کنی و تو دلت میگی کارد بخوره شکم اون ننه و بابایی که این طفلک رو این ساعت می فرستند براشون نون داغ بخره . ماشین می آد و تو مثل هر روز با تکون دادن سر یه سلام وعلیکی با راننده خیلی جوان سرویس که می دونی دانشجوست می کنی و باز تعجب می کنی چطور راننده به این جوانی استخدام کردند . برمی گردی بالا و مثل هر روز یه خودت میگی نخوابم و کارام رو انجام بدم یا پای کامپیوتر بنشینم یا کتاب بخونم . اما کمردرد صبحگاهیت (که سالهاست بهش مبتلایی و مشکوک به رماتیسم ستون فقراته و هنوز هم بعد چند سال نمیدونی بالاخره هست یا نه) و تنبلی صبحگاهی امان نمیده و دوباره دراز می کشی و ساعت رو میگذاری رو یک ربع به هشت برات زنگ بزنه . کلی طول می کشه تا خوابت ببره و دلواپسی هات هجوم می یارن . یاد وقت های دکتری که باید برای خودت و آیسان بگیری می افتی ومی گی امروز بعد از ظهر حتما این کار رو می کنم . تازه چشات گرم شده که وقت بلند شدن شوشوست . متوجه بلند شدن اون و صدای در دستشویی و صدای سشوار می شی و بعد خوابه که تو رو با خودش می بره  . تا چشم به هم بزنی دوباره زنگ ساعت وعذاب از رختخواب در اومدنه . بدو بدو حاضر می شی و می ری سر کار . عین اینکه رو دور تند گذاشتندت کار می کنی . نامه ؛ گزارش ؛ تلفن ؛ طرح توجیهی و .... و کمی هم اختلاط و غیبت پشت سر این و اون با همکارات . ساعت کار تموم می شه . سرراه کمی خرید سوپری می کنی و بدو بدو خودت رو می رسونی خونه . سریع می ری سراغ یخچال و اگه ناهار نخورده باشی کمی غذا گرم می کنی و می خوری و اگه خورده باشی کمی میوه یا اینکه یک فنجون قهوه درست می کنی . نیم ساعتی درحالی که رو کاناپه ولو شدی با آیسان از امروزو برنامه های فرداش صحبت می کنی ویا با کنترل تلویزیون ور میر ی . یک روز درمیون آیسان اصرار می کنه مامان امروز که ماشین دست توست بریم بگردیم و تو که تا سه چهار ماه قبل هر وقت اینو می گفت از خدا خواسته باهاش سر از گلستان یا میلاد نور یا بوستان در می آوردی یا باهاش می رفتی پارک خوارزم پیاده روی به هر ترفندی شده رایش رو می زنی و قول دفعه بعد رو بهش می دی . جدا حسش نیست . می ری سراغ جمع و جور کردن رختخوابها و مرتب کردن لباسها که تو سبد تلنبار شده و خلوت کردن جالباسی و شستن ظرفهایی که از میوه خوردن آخر شب شوشو و صبحانه خوردن ها مونده و یکساعتی طول می کشه تا سر و وضع خونه نسبتا راضیت کنه.این غیر از روزهاییه که باید گردگیری و جارو و تی کشی هم بکنی . حالا باید فکر شام باشی و ناهار فردا . هی با یخچال و فریزر ور می ری و پای گاز و ظرفشویی می ایستی و خلاصه طی یکی دو ساعت خیال خودت رو از بابت این دو تا راحت می کنی . یکی دو تا تلفن می زنی و گاهی جواب می دی و این وسط ها آیسان هم  هر ده دقیقه یکبار صدات می کنه تو اتاقش . یکدفعه می خواد کارهایی رو که انجام داده و عکسهایی رو که سیو کرده تو کامپیوتر نشونت بده . یکدفعه راجع به تحقیقش سوال داره و دفعه دیگه میگه موهام رو که بافتم نگاه کن یا تو برام بباف . گاهی باید ازش درس بپرسی و گاهی مدل نقاشیش بشی که  تو رو نگاه کنه و اگه سرحال بود پرتره و فیگور مریلین مرنرو رو بکشه و اگه حوصله نداشت یه عجوزه روکه فقط یک جارو کم داره . درحالیکه داری کار می کنی به گوشه کنارخونه و آشپزخونه که نگاه می کنی حرص می خوری . بااین که درهفته دو تا نصف روز برای نظافت خونه میگذاری خودت می فهمی که همه جا سطحی تمیز شده . کلی کار نکرده از همه جا سرک می کشه . چقدر دلت می خواد یک نفر رو برای تمیز کردن خونه هر هفته بیاری . اما چون کسی که خیلی قابل اعتماد باشه نداری باید حتما وقتی اون میاد خودت خونه باشی . وسط هفته که محاله . پنج شنبه هات هم که چند ماهیه قابل پیش بینی نیست و بیشتر هفته ها درگیر کار می شی . جمعه هم تنها روزیه که همه خانواده می تونید با هم باشید یا جایی برید و روا نیست همه رو معذب کنی . پس همینجوری حسرت به دل می مونی. آیسان معمولا شام رو زود می خوره و می خوابه و باباش معمولا کمی دیر میاد خونه . بیشتر وقتها باید انتخاب کنی با کدوم شام بخوری و با آیسان شام می خوری . شوشو سر می رسه و آیسان رو راهی تختخواب می کنی . شام و چایی و میوه و شستن ظرفها وتماشای یک سریال شبانه برنامه های بعدیت هستند . قسم خوردی که شب زودتر بخوابی تا صبح راحت تر پاشی . تا نگاه به ساعت می کنی می بینی نزدیک دوازدهه و شوشو هم سخت گرم خوندن تکست یا تماشای تلویزیونه یا داره پای کامپیوتر پروژه هایی رو که آورده خونه انجام میده. شب به خیر می گی و میری تو رختخواب . به عادت دیرین یکی از کتابهای روی پا تختی رو باز می کنی و یک داستان کوتاه انتخاب می کنی ومی خونی . هنوز چند صفحه ای نخوندی که از بس خمیازه کشیدی اشک از چشمات سرازیر می شه . کتاب رو می بندی و ساعت رو نگاه می کنی . بین دوازده تا یکه . ساعت رو برای پنج و نیم کوک می کنی و می خوای بخوابی . یادت می افته زنگ زدی برای اینکه  دیوار توی هال رو که دراثر نم حمام رنگش پوسته کرده و یک اتاق خواب رو بیان برای کاغذ دیواری ببینند و سفارش بدی اما نیومدند. روکش مبلها باید تا عید عوض بشه و قرار بوده طرف بفرسته نماینده اش ببینه چند متر پارچه می خواد . اونم نیومده . فردا بایددوباره بهشون زنگ بزنی . روتختی و پرده اتاق خواب هم  باید عوض بشه. چند وقتیه حالی از فریده نپرسیدی و میدونی خیلی گرفتاره . یادت باشه فردا بهش زنگ بزنی. اگه دیر بجنبی یه ماشین لیزینگی نخری چندرغاز ( یا قاز) پولی که می تونی بابت پیش پرداخت بدی از دستت رفته . فردا یه پیگیری کنی و ببینی باید به کی و کجا باید مراجعه کنی . تو همین افکاری که .....ساعت پنج و نیم با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شی. 

پ.ن . یادم رفت بگم وسط اون قسمت دوم یعنی بعدازظهرها درخانه خیلی مواقع کارهم هست. همین الان وسط نوشتن همین مطالب سریک پروژه فکسنی از نمایشگاه سه دفعه زنگ زدند و هزار تا خرده فرمایش برای فردا صبح اول وقت که میرم شرکت ردیف شده.    

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥ - مامان آیسان (هایده)
منم بازی

 

خدا خير بده به هرکسي که اين بازي وبلاگي رو راه انداخت و يه شورو حالي تو وبلاگستان به پاکرد. ممنون از آزيتا ؛  آرام ؛ آنا و مرجان عزيزم که منو دعوت کردند تو بازي شرکت کنم . اگه نه شايد دق مي کردم چون :

1- عاشق اجتماع و توي جمع بودنم . هر جا قرار باشه يه کارگروهي انجام بشه به آب و آتيش مي زنم تا اونجا حاضر باشم. خدا نکنه احساس کنم جمع منو نپذيرفته و از ورود به جمعي که مايلم سرخورده بشم . قبلا که دق مرگ می شدم اما حالا ديگه کلی رو خودم کار کردم و خيلی آزارم نمي ده . فقط ممکنه باعث تاسفم بشه .

2- به اعتقاد خودم آدم خيلي منصف و منطقي هستم . هميشه خودم رو جاي طرف مقابل مي گذارم و بعد قضاوت مي کنم . اين خصلت باعث مي شه خيلي وقت ها در جايي که همه حق رو به خودشون مي دن من به همون اندازه طرف مقابل روهم درک کنم و بهش حق بدم . خودم ازاين خصلت خيلي راضيم و فکر می کنم باعث مي شه آرامش داشته باشم . اما مرز اين رفتار با حماقت و خود کم بيني خيلي باريکه و گاهي احساس مي کنم گذشت زياد من به نظر ديگران حماقت مي ياد يا شايدم خودم مرزها رو قاطي مي کنم . بالاخره درست حسابي نفهميدم اين خوبه يا نه ؟

3- درگذشته يکي از خصلت هاي اساسيم پشتکار بود .  وقتي اراده مي کردم کاري رو انجام بدم ديگه شب و روز نداشتم واز هيچ تلاشي فروگذار نمي کردم . اما آدم منطقي بودم و هدفهام خيلي دور دست نبودند . نمي دونم چرا مثل بادکنکي که بادش خالي ميشه اون همه پشتکار از دست رفت و الان ديگه  چيزي ازش باقي نمونده . خستگي مفرط ؟ انگيزه هاي کاذب ؟ هر چي بود ديگه اين خصلت خيلي درمن نيست .

4- درجمع کاري و غريبه  بيتشر من رو آدم جدي مي دونند تا شوخ طبع . تو جمع هاي کاري که همه هم رو به اسم کوچيک صدا مي زنند نمي دونم چرا من يکي مي شم خانم .... . شايد تو زندگيم هميشه کار رو بيشتر از اون که لازمه جدي گرفتم . دو سه ساله که  اين رفتار رو خيلي تعديل کردم . اما در جمع هاي خانوادگي و دوستان شوخم با کمي چاشني بي ادبي . با جووناي خانواده  رابطه خوبي دارم و در مهموني هاي خانوادگي معمولا معرکه گيرم و وسط ميدون !!

5- عاشق صداقتم و روراستي و هيچ مدل از اوني که بهش مي گن سياست تو رفتارم نيست . يعني اينکه  اين رو خر کنم و سر اون رو شيره بمالم و پاچه اون يکي رو بخارونم . چون خيلي با ديگران روراست هستم انتظار متقابل هم دارم و خيلي حساسم . دلم زود مي شکنه اما با چسب که چه عرض کنم با يه تف هم زود تيکه پاره هاش به هم مي چسبه ودوباره دلم صاف صاف ميشه . درکل خيلي احساساتي هستم . يک شعر زيبا ؛ يک تصوير قشنگ ؛  تماشاي طبيعيت؛ وزش يک نسيم ، چند تا قطره بارون  و خيلي چيزهاي ديگه مي تونه روحم رو پرواز بده و از اين رو به اون روم کنه .

مثل اين که خيلي جدي گرفتم مسئله رو و حالاحالاست که حرف بزنم . خلاصه اينجورياست حال واحوال ما . دستمان حسابي رو شد !!

حالا نوبت شما دوستان بي بي شهربانو ؛ مامان فريدخت ؛ مامان پري ، باباي پري و باباي ايليا ست که قدم رنجه کنيد تو اين بازي . منتظريم . اگه قابل دونستيد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥ - مامان آیسان (هایده)