خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
مامان آیسان (هایده)
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
لینک دوستان
بي بي شهربانو
مامان اميرعلي و نيايش
نياز
دو بچه گربه
مديريت
جيغ جيغو
كلاغ سياه
دفتر مشق مرده
مامان تينا و سينا
زيبا ترين هديه هستي
عشق مامان و بابا
مامان فريدخت
دوشس
آهو كوچولو
يك مامان آيسان ديگه
ماهي كوچولو
يسنا جون
حسنك وزير
---------------------------
بابای ایلیا
روستایی به نام قلبستان
پیشوی من
نگاهی به مطبوعات امروز
گل فروشی عباس آقا و شمسی خانم
ساروی کیجا
پريسا در دريای خوشبختی
خاطرات من و سامی
من و دل نوشته هايم
روزنگارخانم شين
آلوچه خانم
مامان پری
نازمنگولا
عشقِ؛ آرامش ؛ زندگی
گلناز و ناگفته هايش
زندگی و پرحرفيهای من
چنگ مريم
دفترچه ممنوع
سلام زندگی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
لینکدونی
دوست یابی سالم
خرید اینترنتی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
……..
زندگی به ترس،
به نا امنی،
به مرگ- آمیخته است.
فقط کافی است این را بدانی
همهی اینها واقعیتهای زندگیاند
از آنها به کجا میتوانی بگریزی؟
از آنها چگونه میتوانی اجتناب کنی؟
نفس زندگی اینگونه است.
پذیرش این حقیقت، پذیرش طبیعی آن،
آزادی از ترس را موجب میشود.
وقتی ترس پذیرفته شد، کجاست؟
وقتی نا امنی پذیرفته شد، کجاست؟
........
«اوشو» کپی از وبلاگ مديريت
اوشو می گوید و عقل سلیم می گوید باید مرگ را به عنوان یکی از اتفاقات اجتناب ناپذیر زندگی بپذیریم . آن گاه در برابر آن شکننده نخواهیم بود.
ولی با دل چه کنیم ، با احساس چه کنیم که به محض مشاهده فراق یک دنیا ترس و واهمه از اینکه روزی یکی از عزیزان خود را از دست دهیم و تمامی خاطرات بد گدشته را به جان ما می اندازد و این نگرانی ها و یادها تا مدتها مثل خوره روح را می خورد.
امشب به مجلس عزاداری پسر بیست و شش ساله ای رفته بودم که سه سال با دیو سرطان استخوان دست به گریبان بود و سر انجام پنج شنبه شب در حالیکه دیگر پوست و استخوانی بیش ا زاو نمانده بود دل از این دنیا برکند. به یاد پدرم افتادم که یازده سال پیش در حالی که کاملا سالم و سرحال بود با ایست قلبی از میان ما رفت . این اولین مرگ فرد عزیز و نزدیکی بود که برای من اتفاق افتاد و برای اولین بار تلخی و نزدیکی مرگ را در اعماق وجودم حس کردم. به یاد مهدی خواهرزاده ام افتادم که در سن یازده سالگی حدود ده سال پیش بعد از هشت ماه مبارزه معصومانه با نوعی سرطان لنف مثل فرشته ها پر کشید و رفت . به یاد آذر دختر خاله همسرم افتادم که در سن سی و نه سالگی بعد از دوسال رنج و عذاب مداوم با به یادگار گذاشتن دو گل که یکی همسن آیسان و دیگری چهار سال بزرگتر از اوست چهار سال پیش، یک دنیا معصومیت و صداقت و صفا را با خود به میان گور برد. به یاد مادر عزيزو بزرگوار و هميشه به ياد ماندنی ام افتادم که درحالی که به ظاهر کاملا سلامت بود و تنها از روی آزمایشاتش کمبود گلبول سفید دیده می شد در عرض سه ماه و نیم به وسیله بیماری لنفوم بدخیم نزدیک به دوسال پیش مارا برای همیشه تنها و داغدار گذاشت.
فقط می توانم بگویم :
بگذارتا بگریم ، چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
خدایا تنها کاری که می توانم بکنم این است که به تو پناه بیاورم و از تو با تمام وجودم می خواهم که این واقعیت اجتناب ناپذیر را هر چه بیشتر ازهمه به خصوص من و عزیزانم دور کنی و به هر کس که این عذاب بزرگ را برایش فرو می فرستی صبر و طاقت و شکیبایی عطا کنی. برای شهلا مادر و منوچهر پدر وحيدِ، این عزیز از دست رفته هم از خدا صبوری می خواهم.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده)
اين هم يک پيام برای اونهايی که دلشون لک زده واسه کمی نيکوکاری :

نمی دونم تصوير رو چه جوری کوچيک کنم . ولی اون نکته های مهمی که کامل ديده نمی شه اينهاست:
زمان : ساعت ۱۱ تا ۱۶ - مکان نبش خيابان هفدهم -
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده)
روزی، روزگاری خانواده ای که تشکيل شده بود از يک زن وي مرد و يک کلبه محقر و قدری لوازم خونه اونور رودخونه ای زندگی می کردند. يک روز ناگهان باران شديدی گرفت .معلوم بوداز اون بارونهاييه که خيلی زود تبديل به سيل ميشه و خونه وزندگی اين خونواده زير آب ميره. زن به تکاپو افتاد تا پلی روی رودخونه باقی مونده تا حدی که می تونه لوازم منزل رو حفظ کنه و به جايی امن منتقل کنه. از شوهرش خواست که کمکش کنه اما مرد در حاليکه چرت می زد کاملا بی تفاوت بود. خلاصه زن يکی يکی وسايل خونه رو به دوش گرفت و از روی پل رد کرد و رسوند به يک جای امن اونور رودخونه. وقتی برگشت ديد تنها چيز منقولی که باقی مونده و قابل انتقاله شوهرشه. ديد اگه به اميد اين بمونه که اون خودش راه بيفته بياد اونور رودخونه دير شده و از دست می ره. در نتيجه شوهرش رو هم انداخت روی دوشش که از پل ببره انور. وسط راه احساس خستگی زيادی کرد و چند لحظه ايستاد و شوهر رو از روی اين شونه به آن شونه انداخت و گفت بابا تو هم خوب سنيگينی ها . شوهره گفت اهه ، اخه ناسلامتی من مردم.( mardam)؟؟؟!!!
البته دور از جون شوهرای من و شما!!!
متولد ماه مهر پرسيده اينجا چه خبره ؟ عروسيه؟
والله من خودم هم بی خبرم مثل اين که همچين خبرهايی بوده.
جريان اينه که من و آيسان و بابای آيسان هرکدوم يک user accountجداگانه اما بدون password داريم که از طريق اون وارد کامپيوتر می شيم و کار می کنيم. سيستم يه جوری تعريف شده که آيسان از اکانت خودش نمی تونست به اينترنت وصل بشه . در نتيجه تا حالا هر وقت تو خونه تنها بود و خواسته بود بره سراغ اينترنت فکر کرده بود که اکانتمون تموم شده. دو سه روز پيش من بهش گفتم که از اکانت من می تونيم به اينترنت وصل شيم. اون هم نامردی نکرده و در اولين فرصت که من نبودم و توی خونه با خانمی که بعد از ظهرها تا اومدن من پيشش می مونه بوده يعنی ديروز خودش تنهايی و تقريبا به مدت دوساعت تو اينترنت و پرشين بلاگ پرسه زده و شب که اومدم ذوق زده همه کاراش رو برام تعريف کرد:
اولا رفته توی همه وبلاگهای دوست و آشناها و تمام عکسهای توی اونها منجمله عکس های يسنا جون و ساراجون وتمام عکسهای توی وبلاگ هومن و هليا رو برای خودش save کرده و شب که من اومدم ديدم wall paper کامپيوتر يه عکس بزرگ از يسناست !!! (مهروش جون کجايی که ببينی قند تو دلت آب شه)
بعد هم اومده برای خودش اين شکلک هارو کشيده و ارسال کرده و چون دوبار ارسال کرده بود اما تو هر ارسال جای صورتک ها عوض شده خودش برای خودش کامنت گذاشته و ابراز تعجب کرده .
بعد هم هر جا هم دلش خواسته رفته و کامنتيده.
فکر می کنم براش کمتر از عروسی نبوده . چون خودش که حسابی مخصوصا از تماشای مکرر عکس بچه ها و کلی عکس کارتونی که نمی دونم از کجا آورده بود رقصش در اومده بود. قيافه من وقت شنيدن و ديدن کاراش مخصوصا عکس يسنا روی کاميوتر خيلی ديدنی بود.

مامان آيسان
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده)
سلام
من هرچقدر به خودم قول می دم زود به زود بنويسم نمی تونم. خوب ديگه آخه مدرسه ها باز شده . بايد درس بخونيم. يا که وقتی می خوام وارد اينترنت بشم کارتمون تموم شده. ايندفعه ديگه قول مردونه می دم.
قول قول قول .....
امسال يک معلم خيلی خوب دارم . با غنچه دوستم بهم خيلی خوش می گذره. فردا روز فوق العاده ماست. يعنی فقط خط و ورزش و هنر داريم. هورررررررااااااااااااا


دلم براتون تنگ شده
آيسان 
در راستای افزايش سواد وبلاگی با راهنمايی استاد حميد از اسکريپت بلاگ تونستم لينک دوستان رو که مدتها بود دلم می خواست کنار صفحه بگذارم ولی بلد نبودم اضافه کنم. در مورد چهارتای اول که در قالب پيش بينی شده بودند مشکلی پيش نيومد. ولی بقيه رو که خودم کپی کردم نمی تونم وسط چين کنم. مجبورم تا راهنمايی بعدی استاد همين جورکج و کوله رهايش کنم. از دوستانی که تو اين قسمت هستند معذرت می خوام و دوستان ديگری هم هستند که بايد لينک بشن. انشاالله به زودی درست ميشه.
فکر کنم موی من سفيد بشه تايه وبلاگ خوشگل مشگل حسابی درست کنم.
الان دوشنبه است. من دارم اين متن رو ويرايش می کنم. با دستورالعملی که استاد حميد داد مسئله حل شدو الان دوستانی که لينک شديد همه صاف و صوف پشت سرهم در ستون مربوطه صف کشيديد. يکی از دوستان به حق اون اوايل برای من نوشته بودحکايت وبلاگم همسايه ها ياری کنید تا من وبلاگداری کنم است.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده)
آيسان قالب قبلی رو دوست نداشت و به خاطر اون قالب روعوض کردم. اين قالب مورد علاقه اش است. آيسان خانم قالب نو مبارک
.ولی با اين قالب بايد تو بيشتر توش مطلب بنويسی تا من!
دیروز و امروز در روزنامه ایران با دکتر محمد صنعتی روانپزشک مصاحبه ای شده بود که اگر چه خودم هنوز فرصت نکردم بخونم ( چون سرکار وقت نداشتم ویادم رفت روزنامه هارو با خودم خونه بیارم) توصیه می کنم اگر به روزنامه ها دسترسی دارید حتما بخونید. همین مسئله باعث شد تا دکتر صنعتی رو که خیلی هاتون ممکنه به عنوان یک روانپزشک بشناسید از یک منظر دیگه بهتون معرفی کنم . دکتر همانقدر که به روانپزشکی مسلطه در عالم ادبیات و هنر و سینما صاحبنظره . فکر می کنم تنها روانپزشکی باشه که چنین خصوصیتی داره و معتقدم ژانر خاصی رو که تا حالا در ایران نداشتیم یعنی روانشناسی هنر یا هنز از دیدگاه روانشناختی ایجاد کرده. برای افرادی مثل من که به هردو مقوله ادبیات و روانشناسی علاقمندهستند،کتابهای دکتر صنعتی می تونه خیلی جالب باشه. سه تا از کتابهای اون که الان اسامیش تو ذهنمه عبارتنداز تحلیلهای روانشناختی درهنر و ادبیات، صادق هدایت و هراس از مرگ و زمان و نامیرایی در سینمای تارکوفسکی و هنر وادبیات ذهنیت . در تحلیلهای روانشناختی درهنر وادبیات یک بخش عمده به تحلیل دل مشغولی های اخوان ثالث اختصاص داده شده که خیلی جالبه.قسمتی از معرفی کتاب روکه در پشت جلد اومده عینا می آورم:
"در مقاله های این مجموعه ، برخی از آثار هنری و ادبی در زمینه های داستان و شعر وفیلم و نقاشی ازدید روانشناختی بررسی شده اند: در زمینه داستان ، آثار هدایت و چوبک و بهرام صادقی؛ در شعر آثار اخوان ثالث، در فیلم آثار سهراب شهید ثالث، کیارستمی، ورنر هرتزوگ؛ و درنقاشی آثار اسپهبدی و معتبر . تحلیلها بر سه گونه اند و در یکی به تحلیل متن اکتفا می شود؛ دردیگری به تحلیل شخصیتهای اثر پرداخته می شود و سومین گونه شخصیت و دهن خود هنرمند را تحلیل می کند..."
دکتر صنعتی پس از اینکه هراس از مرگ ، افسردگی، دغدغه زمان، شوق جاودانگی ، غم و درد پیری ونکات بسیار دیگری را در آثار اخوان شناسایی و مثالهایی ارائه می کندمعتقد است که او در شعر وشاعری از خود اسطوره ای می سازد تا جاودانه شود.
این هم شعری از اخوان ثالث:
ای جوان؛ چشمان تو می پرسد از من کیستی ؟
من به این پرسان محزون تو می گویم جواب
من خدای ذوق و موسیقی ، خدای شعرو عشق
من خدای روشنیها، من خدای آفتاب
ازمیان ابرهای خسته این امواج نور
نیزه های تیرگی پیرای زرین من است.
خسته خاطر عاشقان هستی از کف داده را
هدیه آوردن زشهرعشق، آیین من است.
اين يکی رو هم حيفم مياد نيارم حتماشنيديد:
پوستينی کهنه دارم من
يادگار از روزگارانی غبارآلود
مانده ميراث از نياکانم مرا؛ اين
روزگار آلود
های فرزندم!
بشنو و هشدار!
بعد من اين سالخورد جاودان مانند
با برودوش تو دارد کار
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده)
دلم برای نوشتن تنگ شده ولی راستشو بخواين زياد نوشتنم نمی ياد. سر کار يه پروژه ای يک هفته ای منو درگير يک کار فکری سنگين کرده بود و ديروز بالاخره فاز يکش رو تموم کردم برای اصلاحات به وسيله ديگر همکاران مرتبط با اين پروژه به اونها تحويل دادم. در نتيجه امروز کلی کار عقب مونده و تماسهايی داشتم که بايد می گرفتم. البته انرژی عچيبی هم برای اين کار تو خودم احساس می کردم. از حدود ۱۵-۲۰ تماسی که بايد می گرفتم موفق به انجام سه چهارتاش بيشتر نشدم و با اجازه تون کلی حالم گرفته شد. يا شماره تلفن ها نمی گرفت و بوق های عجيب غريب و پيغامهای تا اطلاع ثانوی اين شماره مسدود می باشد می داد. ياطرف مربوطه رفته بود ماموريت يا تو جلسه بود يا از ساعت ده تا دوازده داشت ميرفت ناهار. از ساعت ۱۲ تا ۲ رفته بود ناهارو از ساعت ۲به بعد هم می گفتن . آخ يک کم دير تماس گرفتيد. همين الان تشريف بردند!!! خلاصه همه انرژيم هدر رفت و کلی حرف که واسه گفتن آماده کرده بودم تو دهنم ماسيد.بعد از ظهر هم جای دشمنان خالی دندانپزشکی رفتم و يک دندان برام عصب کشی شد که سريالش چون روکش هم می خواد چهار پنج قسمتی است و حالا حالاها ادامه داره. آخ که جای آمپولش حالا که بی حسی رفته چه دردی می کنه.
گوش شيطون کر
آيسان
خيلی سرحاله و از مدرسه رفتنش و معلم جديدش و هم کلاسی هاش حسابی راضيه و درنتيجه کيفش کوکه. عصر ها که می رسيم خونه تکليف هاش رو انجام داده و برای خودش پای کامپيوتر با برنامه correl R.A.V.E کّه من اصلا نميدونم چيه شکل های عچيب غريت می کشه و در همون حال آهنگ گوش می کنه و باهاش بلند بلند می خونه. از ديدن اين حال و احوالش حسابی قلقلکم ميشه و دلم می خواد هزار بار ماچش کنم. برای همين هم عليرغم همه خستگی روز تا اون خوشه من خوشم و الان هم کيفم کوکه. خدايا همه بچه ها رو برای مامان و بابا ها شون و همه مامان و باباهارو برای بچه ها شون صحيح و سالم و عاقل و عادل حفظ کن. الهی آمين.
زياده عرضی نيست
مامان آيسان
اين هم محض اين که بفهميد من سرحالم:




اميدوارم فردا اينجوری نباشم:



پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده)
ايندفعه از طريق webshot سعی کردم عکس آيسان رو بيارم. اگه نديديد به روی خودتون نياريد بيشتر از اين شرمنده نشم.
در اين حالت مدتی دو تا عکس آيسان بود که بعضی ها می ديدن بعضی ها نمی ديدن . بعد از مدتی حذفش کردم و...
اين دفعه از طريق free-hostعکس آيسان را آوردم.
نمی دونم می بينيد يا نه.گوريل انگوری شده چه جوری بايد کوچکش کنم....
باز دوباره حذفش کردم واين بار داداشی زحمت کشيده همون عکسی که آيسان قد گوريل انگوری شده بود رو کوچک کرده و آدرسش رو برام فرستاده که می گذارم. اميدوارم ايندفعه ديگه غائله ختم بشه و ببينيدش.داره مثل سريال های ايرانی خيلی کشدار ميشه. ديگه اگه نشد يه مهمونی می گيرم همتون رو دعوت می کنم آيسان رو ببينيد!!!

پيام هاي ديگران () link شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده)
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او درفغان و در غوغاست
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
اميدوارم يک دهم از کارهايی رو که به خودم وعده داده بودم امسال انجام بدم بتونم عملی کنم. خداکنه
پيام هاي ديگران () link شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده)


حالا ديگه مدرسه هابازشده
خودمم نمی دونم خوش حالم يانه.امروزکيفم خيلی سنگينه آخه کتاب هامودادان.
من الان شرکت مامانمم.
امروز تولد خاله مليحه است من خيلي خوش حالم.
خداحافظ




پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢ - مامان آیسان (هایده) 
























