يک روز معمولی از يک زندگی معمولی

یکماه پر مشغله سپری شد و الحمدلله همه چیز به خوبی گذشت . نمایشگاه و درس و امتحان آیسان و عقد کنان و ... همه خیلی خوب برگزار شد و تنها چیزی که مونده خستگی مفرطه و نگرانی کارهای باقیمانده در این آخر سالی . این حکایت تقریبا هر روز منه :

صبح ساعت 5و نیم با زنگ ساعت از خواب بیدار می شی . آیسان رو صدا می زنی و طی یک مراسم ده دقیقه ای ازخواب بیدارکنون شامل ادای حیف نون و مظفر و کلی ماچ و بوسه بالاخره موفق می شی از تو رختخواب درش بیاری . وقتی اون بلند شد دیگه کاراشو خودش انجام می ده و می تونی دراز بکشی . فقط مثل اتاق فرمان برنامه های زنده تلویزیون باید روی زمان بندیش نظارت کنی و بعضی چیزا مثل برداشتن کلید خونه رو باهاش چک کنی . می گذاری ساعت هر پنج دقیقه یکبار زنگ بزنه و هی خواب آلود وقتی صداش در میاد دگمه اش رو فشار می دی . ساعت 6 و بیست دقیقه از جا می پری و شال و کلاه می کنی باهاش می ری دم در تا سرویس بیاد.  مثل هر روز دخترک هفت هشت ساله ای رو می بینی که با یک مانتو توی سرمای صبحگاهی می ره نون بربری می خره و از کمی لباسش تعجب می کنی و تو دلت میگی کارد بخوره شکم اون ننه و بابایی که این طفلک رو این ساعت می فرستند براشون نون داغ بخره . ماشین می آد و تو مثل هر روز با تکون دادن سر یه سلام وعلیکی با راننده خیلی جوان سرویس که می دونی دانشجوست می کنی و باز تعجب می کنی چطور راننده به این جوانی استخدام کردند . برمی گردی بالا و مثل هر روز یه خودت میگی نخوابم و کارام رو انجام بدم یا پای کامپیوتر بنشینم یا کتاب بخونم . اما کمردرد صبحگاهیت (که سالهاست بهش مبتلایی و مشکوک به رماتیسم ستون فقراته و هنوز هم بعد چند سال نمیدونی بالاخره هست یا نه) و تنبلی صبحگاهی امان نمیده و دوباره دراز می کشی و ساعت رو میگذاری رو یک ربع به هشت برات زنگ بزنه . کلی طول می کشه تا خوابت ببره و دلواپسی هات هجوم می یارن . یاد وقت های دکتری که باید برای خودت و آیسان بگیری می افتی ومی گی امروز بعد از ظهر حتما این کار رو می کنم . تازه چشات گرم شده که وقت بلند شدن شوشوست . متوجه بلند شدن اون و صدای در دستشویی و صدای سشوار می شی و بعد خوابه که تو رو با خودش می بره  . تا چشم به هم بزنی دوباره زنگ ساعت وعذاب از رختخواب در اومدنه . بدو بدو حاضر می شی و می ری سر کار . عین اینکه رو دور تند گذاشتندت کار می کنی . نامه ؛ گزارش ؛ تلفن ؛ طرح توجیهی و .... و کمی هم اختلاط و غیبت پشت سر این و اون با همکارات . ساعت کار تموم می شه . سرراه کمی خرید سوپری می کنی و بدو بدو خودت رو می رسونی خونه . سریع می ری سراغ یخچال و اگه ناهار نخورده باشی کمی غذا گرم می کنی و می خوری و اگه خورده باشی کمی میوه یا اینکه یک فنجون قهوه درست می کنی . نیم ساعتی درحالی که رو کاناپه ولو شدی با آیسان از امروزو برنامه های فرداش صحبت می کنی ویا با کنترل تلویزیون ور میر ی . یک روز درمیون آیسان اصرار می کنه مامان امروز که ماشین دست توست بریم بگردیم و تو که تا سه چهار ماه قبل هر وقت اینو می گفت از خدا خواسته باهاش سر از گلستان یا میلاد نور یا بوستان در می آوردی یا باهاش می رفتی پارک خوارزم پیاده روی به هر ترفندی شده رایش رو می زنی و قول دفعه بعد رو بهش می دی . جدا حسش نیست . می ری سراغ جمع و جور کردن رختخوابها و مرتب کردن لباسها که تو سبد تلنبار شده و خلوت کردن جالباسی و شستن ظرفهایی که از میوه خوردن آخر شب شوشو و صبحانه خوردن ها مونده و یکساعتی طول می کشه تا سر و وضع خونه نسبتا راضیت کنه.این غیر از روزهاییه که باید گردگیری و جارو و تی کشی هم بکنی . حالا باید فکر شام باشی و ناهار فردا . هی با یخچال و فریزر ور می ری و پای گاز و ظرفشویی می ایستی و خلاصه طی یکی دو ساعت خیال خودت رو از بابت این دو تا راحت می کنی . یکی دو تا تلفن می زنی و گاهی جواب می دی و این وسط ها آیسان هم  هر ده دقیقه یکبار صدات می کنه تو اتاقش . یکدفعه می خواد کارهایی رو که انجام داده و عکسهایی رو که سیو کرده تو کامپیوتر نشونت بده . یکدفعه راجع به تحقیقش سوال داره و دفعه دیگه میگه موهام رو که بافتم نگاه کن یا تو برام بباف . گاهی باید ازش درس بپرسی و گاهی مدل نقاشیش بشی که  تو رو نگاه کنه و اگه سرحال بود پرتره و فیگور مریلین مرنرو رو بکشه و اگه حوصله نداشت یه عجوزه روکه فقط یک جارو کم داره . درحالیکه داری کار می کنی به گوشه کنارخونه و آشپزخونه که نگاه می کنی حرص می خوری . بااین که درهفته دو تا نصف روز برای نظافت خونه میگذاری خودت می فهمی که همه جا سطحی تمیز شده . کلی کار نکرده از همه جا سرک می کشه . چقدر دلت می خواد یک نفر رو برای تمیز کردن خونه هر هفته بیاری . اما چون کسی که خیلی قابل اعتماد باشه نداری باید حتما وقتی اون میاد خودت خونه باشی . وسط هفته که محاله . پنج شنبه هات هم که چند ماهیه قابل پیش بینی نیست و بیشتر هفته ها درگیر کار می شی . جمعه هم تنها روزیه که همه خانواده می تونید با هم باشید یا جایی برید و روا نیست همه رو معذب کنی . پس همینجوری حسرت به دل می مونی. آیسان معمولا شام رو زود می خوره و می خوابه و باباش معمولا کمی دیر میاد خونه . بیشتر وقتها باید انتخاب کنی با کدوم شام بخوری و با آیسان شام می خوری . شوشو سر می رسه و آیسان رو راهی تختخواب می کنی . شام و چایی و میوه و شستن ظرفها وتماشای یک سریال شبانه برنامه های بعدیت هستند . قسم خوردی که شب زودتر بخوابی تا صبح راحت تر پاشی . تا نگاه به ساعت می کنی می بینی نزدیک دوازدهه و شوشو هم سخت گرم خوندن تکست یا تماشای تلویزیونه یا داره پای کامپیوتر پروژه هایی رو که آورده خونه انجام میده. شب به خیر می گی و میری تو رختخواب . به عادت دیرین یکی از کتابهای روی پا تختی رو باز می کنی و یک داستان کوتاه انتخاب می کنی ومی خونی . هنوز چند صفحه ای نخوندی که از بس خمیازه کشیدی اشک از چشمات سرازیر می شه . کتاب رو می بندی و ساعت رو نگاه می کنی . بین دوازده تا یکه . ساعت رو برای پنج و نیم کوک می کنی و می خوای بخوابی . یادت می افته زنگ زدی برای اینکه  دیوار توی هال رو که دراثر نم حمام رنگش پوسته کرده و یک اتاق خواب رو بیان برای کاغذ دیواری ببینند و سفارش بدی اما نیومدند. روکش مبلها باید تا عید عوض بشه و قرار بوده طرف بفرسته نماینده اش ببینه چند متر پارچه می خواد . اونم نیومده . فردا بایددوباره بهشون زنگ بزنی . روتختی و پرده اتاق خواب هم  باید عوض بشه. چند وقتیه حالی از فریده نپرسیدی و میدونی خیلی گرفتاره . یادت باشه فردا بهش زنگ بزنی. اگه دیر بجنبی یه ماشین لیزینگی نخری چندرغاز ( یا قاز) پولی که می تونی بابت پیش پرداخت بدی از دستت رفته . فردا یه پیگیری کنی و ببینی باید به کی و کجا باید مراجعه کنی . تو همین افکاری که .....ساعت پنج و نیم با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شی. 

پ.ن . یادم رفت بگم وسط اون قسمت دوم یعنی بعدازظهرها درخانه خیلی مواقع کارهم هست. همین الان وسط نوشتن همین مطالب سریک پروژه فکسنی از نمایشگاه سه دفعه زنگ زدند و هزار تا خرده فرمایش برای فردا صبح اول وقت که میرم شرکت ردیف شده.    

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

سلام هايده جان من بار اول وب لاگتو ميبينم.. وقتی اين نوشته هاتونو ميخوندم هر لحظه برای خودم تداعی می شد و تمام ساعات از صبح تا شب جلوی چشمم آمد.. عجب روزگاری اين گرفتاريها اما بازم خوبه .آيسانو ببوس .خسته نباشی

Oliera

اين همون روزمرگيه که من هميشه ازش می نالم٬ نه تنها من که همه آدمای گرفتار زندگی ماشينی امروز. در ضمن ساعت رو روی ۵ و بيست تنظيم کن. وقتی اين پستت رو خوندم ياد نوشته خودم افتادم: http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=olier.persianblog.ir&postid=5310440 دنيا همينه٬ مهم اينه که بعد از طی مراحل اين روزمرگی٬ کمتر حسرت زمان و فرصتهای از دست رفته رو بخوريم. يه مطلبی هم امروز خوندم که خانوم های شاغل فشار زيادی بهشون مياد٬ کار اول از صبح تا غروب و کار دوم (کار منزل) از اون به بعد. خدا به شما قوت بده که هم خودتون راضی باشين و هم آيسان نازنين. .............................بابايی

ساروی کيجا

هوم م م م م .. چی بگم مادر ... فقط اينو بگم که صبح‌ها خيلی خودت رو عذاب کش می‌کنی . بابا يا بخواب يا بيدار شو ديگه . آدم ديوونه می‌شه هر ۵ دقيقه از خواب بپره . تکليفت رو با خودت و خواب صبحت روشن کن تو رو خدا .

بي بي

اين نوشته ات خیلی به من چسبيد . ممنون راستی مگه به اين دختر نازت صبحانه نمی‌دی؟ من اگه جای تو باشم صبح زود می‌رم چند تا نون بربری داغ از همونجا که اون دختره می‌خره می‌خرم ميارم خونه که باهم صبحونه بخوريم خب حالا چرامی‌زنی؟ همه خوابشون مياد فکر می‌کنی اون دختر کوچولوئه خوابش نمياد؟ اي بابا. اصلن به من چه؟ باز شروع کردم؟ به قول معروف کل اگر طبيب بودی سر خود دوا نمودیباز هم ممنون.

بهانه

سلام هايده جون - صبح شنبه ات بخير عزيزم - داشتم كامنتهام و تائيد ميكردم ديدم كامنتت برام اومد فهميدن اينجائي، گفتم سلام روزبخير اول هفته رو بهت بگم، اميدوارم هفته خوبي داشته باشي. حالا برم پستت و بخونم و جودي برگردم

بهانه

ميگم هايده جون زندگي اكثر ماها انگار به يك شكل ميگذره، همه برنامه هاي تكراري روزانه و بعدشم كلي خستگي و فكروخيال .... ولي در بين همه اونها فكر اينكه فردا شام چي درست كنم و كدوم يكي از كارهاي عقب افتاده رو در اولويت قرار بدم از همش بدتره ولي توروخدا لااقل يه طوري برنامه ريزي كن كه شب كمي زودتر بخوابي، آخه هيچ چيزي به اندازه كم خوابي اونم مثل تو كه منقطع ميخوابي و صبح به اون زودي بيداري ميشي بد و خسته كننده نيست، خواب از پنج و نيم صبحت هم با اون مدلي كه گفتي به نظرم اصلا نخوابي خيلي بهتره ، اينطوري بيشتر آدم كسل ميشه . مگه نه ميگم راستي توام مركز تفريحت همون جاهائي كه من دائم ميرم البته گلستان خيلي نه ولي ميلادنور و علي الخصوص بوستان كه ديگه پاتوق بنده و منگولكه طوريكه تمام راهروهاي پيچ درپيچ و شبيه همش رو حفظ شدم

بي بي

بار قبل یادم رفت بگم که من هم مشکل شما رو داشتم (کمر درد) علتش تشک بود. رو زمين خوابيدم و مشکلم به کل حل شده. دوست داری امتحان کنی؟

مامان پری

ای باباشمام که اوضاعتون مثل ماست !