عادت می کنيم

بنزين سهميه بندي شد . ما خيلي پر مصرف و جزو اون اقشاري  که خيلي بهشون فشار مياد نيستيم و دو تا ماشين هم داريم . ولي تا بنزين آزاد اعلام نشده حداقل قضيه اينه که  ديگه روزهاي زوج که ماشين رو تا بيهقي مي بردم و بعد مي رفتم قائم مقام کلا ماشين نبرم و گشت و گذارهاي بعد از ظهربا آيسان رو هم کم کنيم که براي يکي دو تا مسافرت توي  دو سه ماه آينده و گاهي فشم و لواسان رفتن واسه يه ناهار مشکل نداشته باشيم . خيلي دلخورم و احساس مي کنم هميجور ذره  ذره دارند حق و حقوق شهروندي مون رو مي گيرند ولي مي دونم که عادت مي کنيم . همونجور که محدوده زوج و فرد معرفي شد و عادت کرديم . همونجور که طرح ترافيک جا افتاد و عادت کرديم . ( اصلا هم به اين که    مي گن ما ملت پر مصرفي هستيم و بايد صرفه جويي کنيم کوچکترين اعتقادي ندارم . مصرف ماشين هاي ما ، وضعيت حمل و نقل عمومي مون  چه درون شهري و چه بين شهري ، تنها مدل تفريحاتي که برامون مونده باعث مسئله است نه پر مصرفي ما . هر کي غير از اين ميگه بياد مناظره !)

قيمت ها وحشتناک بالا رفته . در زندگي روزانه اين رو کاملا مي بينم . يه وعده غذا که تو خونه درست مي کني  با چهار تا دونه هات داگ و يه بسته قارج مي شه شش هفت هزار تومن . مبلغي که بعد از هر خريد به درياني محلتون مي دي اينو ميگه . مبلغي که  هر دفعه با يه سبد خريد شهروند مي دي به متصدي صندوق اينو مي گه .  هيچوقت خيلي نگران اين که توي ماه کم بياريم نبودم . اما حالا هستم .اما  مي دونم که عادت مي کنيم . به نگراني ، به گروني . همينجور که ذره  ذره طي اين چند سال شد و عادت کرديم . ديروز داشتم به همکارام ميگفتم که من سال هفتادو دو که ازدواج کردم ماهي بيست و پنچ هزارتومن براي اجاره يک آپارتمان يک خوابه خيلي شيک توي قيطريه مي داديم و باورشون نمي شد . خودم هم باورم نمي شد انگار يک قرن پيش بوده.

 

با اين که هميشه تو لباس پوشيدن آدم ميانه روي بودم و هستم چون درعين حال  آدم ترسو و محتاطي هستم دو سه تا از مانتو هام و شالهام رو به خاطر مسئله حجاب از رده خارج کردم . آيسان تو سنيه که وسط مرزه . دلش مي خواد کوتاه بپوشه و چتري بگذاره و پشت موهاش که بلنده از شال بزنه بيرون . با اين که بهش حق مي دم  هر وقت از درخونه مي ريم بيرون  بايد بهش تذکر بدم . ديگه وقتي واسه پياده روي مي ريم پارک خوارزم  اون رنگهاي شاد و مانتوهاي خوشگلي رو که باعث  تازه شدن روحيه ام مي شد نمي بينم  . ديگه وقتي واسه window shopping ( همون ديد زدن ويترين ها )  ميريم ميلاد نوريا گلستان از ديدن مانتو ها و شال هاي رنگارنگ وسوسه نمي شم اونا رو بخرم . اصلا تو حس و حال شيک پوشي و تنوع نيستم . دلم فقط امنيت مي خواد و اين که نگاه اين خواهرا روم سر بخوره و رد بشه . از اين که بخواد روم ثابت بمونه يا باشون هم کلام بشم مي ترسم . حالم از اين همه ترس و رعايت بده . حس مي کنم دارم تحقير ميشم ولي به اين هم عادت مي کنيم . نمي دونم کي . ولي مي دونم عادت مي کنيم . 

 

سرکار هزارتا مسئله ريزو درشت دارم . سعي ميکنم راضي باشم  و نکات خوبش رو ببينم . چشمم رو به بي منطقي هاي مديرعاملم و هيئت مديره مي بندم . هي کوتاه مي يام . تو مسائل مالي . تو حمايت از ايده هاي کاريم . تو اين که از اول شرط کردم من تا سه و نيم بيشتر نمي مونم و پنج شنبه ها جز مواقعي که پروژه خاص داريم نمي يام ولي هنوز بعد دو سال نتونستم اينو جا بندازم و فرق کار مفيد با پا روي پا انداختن و ساعت کار طولاني و بي منطق رو پر کردن به اينها حالي کنم .  از يک آدم پر شور که حداقل نصف زندگيش و شايد هم بيشترش با مسائل کاريش و لذت از پيشرفت و کسب موفقيت کاري همراه بوده تبديل به يک آدم منفعلي شدم که هر جا مي بينم مخالف روحيه و خواسته منه با کمترين نيرو همانکار روکه اونا مي خوان  مي کنم . نه اين که انرژي بگذارم و عوضش کنم . از جنگيدن خسته شدم . .دارم سعي مي کنم عادت کنم . مي دونم عادت مي کنم . مي دونم که عادت ميکنيم . همونجور که ذره ذره تو اين چند سال معيارهام رو تعطيل کردم و بي خياليم  رو تقويت .

 

دلم مي خواست روزهاي زوج هفته برنامه  آيسان رو با کلاس هاي مناسب از صبح تا ساعت سه و چهار بعد از ظهر پر کنم که حداقل خيالم و وجدانم از بابت اين سه روزش آسوده باشه . کفش آهني پوشيدم  و هرچي مجموعه ورزشي و فرهنگي و هنري و آموزشي  که ازنظر مسير رفت و آمدش معقول بود گشتم و نهايتا نتونستم اون نظمي رو که بايد تو برنامه هاش ايجاد کنم . دو سه تا کلاس اسمشو نوشتم که اينقدر بي نظمه که هي بايد در ساعاتي که خودم نمي تونم ببرم و بيارمش با آژانس بره و بياد و بعدش هم توي خونه تنها بمونه و اون هي غر بزنه و من هي دلم شور . تازه اول تابستونه . مي دونم که عادت مي کنيم . هردومون .

 

پ. ن.

 

ممنون از دوستاي گلي که مي بينند من اينقدر دير به دير مي نويسم و باز بهم سرمي زنند. خيلي تو زندگي روزمره ام غرق شدم و روزبه روز انفعال بيشتري توي خودم احساس مي کنم . حتي درمورد نوشتن که يکي از بهترين دلخوشي هام بود اصلا ديگه انگيزه ندارم . احساس مي کنم انسجام فکري براي اين کار ندارم و ازش فرار مي کنم . البته الحمدلله هيچ مشکل خاصي ندارم وهمه چيز روي يک روال عادي داره انجام مي شه  . ولي جاي حس و شور و آينده نگري خاليه . يک بار روانپزشکي که نزدش گروه درماني مي کنم مي گفت تو با موتور پيکان مي خواي با سرعت بنز بري . بايد مدتي سرعتت رو کم کني . اينکار رو کردم و الان احساس ميکنم با موتور پيکان دارم با سرعت يک  دوچرخه مي رم . از اون ور پشت بوم افتادم پايين . ولي به اين هم عادت ميکنم !

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساروی کيجا

خب .. الان متنت رو خوندم . چی بگم ؟ باز بگم می‌فهمم ؟ خودت می‌دونی ديگه .. بند ۴ رو که بدجوری می‌فهمم . می‌دونی که دارم چه جور جايی کار می‌کنم .. معلومه در درون من چه خبره ديگه .

عطيه

سلام خانمی... دلم غش رفت از فکر اينکه يه روز دينای منم اونقدر بزرگ بشه که دلش بخواد تیپ بزنه بره بيرون ... چقدر لذت داره دختر آدم اينقدر بزرگ شده باشه... در مورد مطالبت کاملا باهات موافقم... خصوصا اينکه بيشتر از هر چيز دلمون امنيت می خواد... ديگه کم کم بايد عادت کنيم که تنوع کيلو چنده...که سفر رفتن بدون دغدغه بنزين معنی نداره! که... اين مملکت رو عشقه!!!!

راحله

سلام خيلي وقت بود ازتون خبر نداشتم ظاهرن كه همه پنچرن خيلي دوست دارم ببينمتون اما منم مث شما و بقيه تو روزمرگي دارم غرق مي شم راستي دارم فوق مي خونم ترم يك مديريت بازرگاني گرايش بازاريابي

جيغ جيغو

سلام مامان هايده! هيچ وقت فکر کردی به خاطر آيسان مهاجرت کنی؟؟

آيسان

سلام مامانی روزت مبارک . خيلی دوست دارم . بای بای

هادی اکبری

باز هم با فيلتر شکن بايد بيايم اين‌جا انگار...سلام روزتون مبارک و اميدوارم تو اين مملکت روزی برسه که ديگه هفته و روز زن نداشته باشيم و هر روز روز زن و مرد و ...باشه...متوجه منظورم که می‌شيد...خوش باشيد و زياد هم خودتون رو نگران بنزين وامنيت اجتماعی و...حق‌مون‌آه...

شمسی خانوم

از فيلتری دراومدی! برم دوباره بخونمش! اون روز يه بار خوندم و بعدش اومدم کامنت بذارم که ديدم غيب شدی!

شمسی خانوم

می دونی هايده جونم؟ فکر می کنی راهی بهتر از اين کاری که تو می کنی وجود داره؟ فکر می کنی راهی رو می تونی پيدا کنی که درگيری کمتری ايجاد کنه و تو بتونی ميون اين همه دويدن ها برای خودت و بچه ت جايی پيدا کنی؟ منم جای تو باشم- اگه نگم که وضعيت بدتری دارم- همين کاری رو می کنم که تو می کردی.