برداشت من از درمانگاه !

 

بعد از تعطيلي بي برنامه و نه چندان خوشايند هفته گذشته درست جمعه شب که از فرداش بايد کار و فعاليت دوباره شروع مي شد گلو درد و سرفه که معمولا براي من پيش قراول يک سرماخوردگي سخته شروع شد و دست راستم هم از آرنج تا مچ ( يا برعکس ) حسابي درد گرفت طوري شب تا صبح نتونستم بخوابم وفرداش با قيافه آدمهاي از گور درآمده رفتم شرکت . اون روز رو مقاومت کردم و کمي خوددرماني با قرص سرماخوردگي و شربت سرفه گياهي و غيره. فرداش که با همين حال رفتم شرکت  اينقدر قيافه ام رقت انگيز شده بود که مديرعامل با خواهش و تمنا منو فرستاد نزديکترين دکتري که بشه همون موقع يعني ساعت ده و يازده صبح رفت و اينجوري شد که در يک صبح يکشنبه نيمه باراني سر از درمانگاه ونک در آوردم . اين محيط هاي درمانگاه که من به ندرت مي رم اگه آدم مريض هم نباشه مريضش مي کنه از بس که محيط سرد و بي روحه و غالبا پرسنل شلخته اي داره . خلاصه در حالي که هيچ کس توي درمانگاه نبود نيم ساعتي منو معطل کردند تاآقاي دکتر که از بيکاري مگس مي پروند ما رو ببينه. درهمين حين نوشته هاي روي درو ديوار رو مي خوندم . اغلبشون خيلي باسمه اي و تکراري بودند . اما يکيش در عين حال که اونهم کم تکراري نيست خيلي توجهم رو جلب کردو براي اولين بار يه جورايي به دلم نشست . متنش تقريبا  اين بود :

 

افکارت به گفتار تبديل مي شوند

گفتارت به کردار

کردارتو تيديل به عادت مي شوند

عادت هايت تبديل به شخصيت

شخصيت تو سرنوشت تو را مي سازد

 

شايد چون هيچ پند و اندرزي توش نداشت و فقط يک سلسله مسائل به هم پيوسته رو مي گفت بيشتر به دل مي نشست. نمي دونم . اين هم برداشت من از درمانگاه ونک بود باضافه يک سرم و هفت تا آمپول که آقاي دکتر برام نوشت چون فشار خونم رسيده بود به هفت و بي خود نبود شبه ميت شده بودم . من هم که يد طولايي در سرپيچي از فرامين دکتر ها دارم از زير سرم دررفتم اما تا الان که خدمتتون هستم پنج تا آمپول رو دو روزه به قول آقاي مدير عامل که خيلي فرنگي حرف مي زنه شات گرفتم ( مي گفت برو يه شات پني سيلين بگير) ولي انصافا دکتر جان ظاهرا تشخيص و مداواش خوب بود چون طي همين مدت کوتاه خيلي بهتر شدم. اميدوارم آيسان و شوشو از من نگيرند و از اين موهبت الهي و آمپول هاي متعاقبش بي نصيب بمونند.

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهانه

حتما تا حالا ديگه خوب خوب شدي. راستش من از اون درمانگاه ونك بيزام، يادمه وقتي دفترقبليمون چهارراه جان كودك بود دوبار مجبور شدم براي تزريق آمپول برم اونجا ولي دقيقا همون حسي كه تو نوشتي منم داشتم فقط بعدش براي اينكه اون حس كمي فراموش بشه يه سري به چرم مشهد ميزدم گل دختر و ببوسش. شاد و سلامت باشيد

هادی اکبری

سلام هايده خانم... از اين‌كه كمتر فرصت براي آمدن به اين‌جا پيدا مي‌كنم متاسف‌ام، اين هفته‌ها حسابي سرم شلوغ‌اه، از 9 تا 4:30 عصر تاكسي تلفني و از 5 تا 8:30 صبح فردا تو مجتمع خوابگاهي كميته امداد مشغول به خدمت به مردم شريف...بازه هم شرمنده و عذرخواهي مرا بپذير...راستي من به روزم و منتظر نظرات شما دوست عزيز ...راستی الان بهترید و از دست این سرماخوردگی راحت شدید یا هم‌چنان...راستی از آن‌جا که در کامنت قبلی بدون نام شد دوباره نوشتم...تا بعد يا علی

هادی اکبری

سلام مامان آيسان..چه‌خبر..نيستيد انگار...تا بعد يا علی

حميدرضا

سلام. اميدوارم هميشه مريض شدن هاتون همين جوری باشه که سريع خوب بشيد ... شاد باشی(نگفتم امیدوارم مريض نشيد هيچ وقت چون توی زندگی امروزی احتمالش نيستکه ادم مريض نشه)

بهانه

سلام هايده جون- مرسي از ايميلت عزيزم - حتما باهات تماس ميگيرم ، مطمئنم كه ميتوني بهم لطف كني شاد و سلامت باشي

گلناز

کجايی خانم؟چرا ننوشتی؟؟؟/آيسانی رو ببوس..