برداشت من از يک مهماني

وقتي به گذشته هام فکر مي کنم مي بينم جز دوران دبستان که يک دوست خيلي صميمي به نام فريده داشتم و به اندازه دو قلوها به هم نزديک بوديم و بعدش در اواخر دبيرستان که نسرين دوست جون جونيم بود و خيلي باهم سر و سر داشتيم و بعد تو محيط کارافسانه که خيلي به هم نزديک  بوديم ديگه دوستي خيلي صميمي نداشتم . فريده بعد از 6 سال زنداني که سر مسائل سياسي کشيد انگار که احساس مي کرد از زندگي عقب افتاده . تمام همتش رو گذاشت روي اينکه درس بخونه و بعد هم شوهر و الان هم درگير دوتا بچه قد و نيم قده و رابطه مون درعين حال که هنوز خيلي کيفيه ولي خيلي دير به دير فرصت دست ميده هم رو ببينيم . شوهرامون هم اونجور که بايد هم خط و هم سو نيستند که راحت بتونيم با هم رفت و آمد خانوادگي داشته باشيم . نسرين بيست و يکساله رفته امريکا و تواين مدت دو بارهر بار دو هفته بيشتر نيومده ايران و يک مدير خيلي موفق و حرفه ايه که دائم در سفره و دورادور اونقدر که ميشه ازش توقع داشت باهم در تماسيم . افسانه هم با شوهر و بچه هاش هشت ساله رفته دانمارک و به هر حال بعد مسافت نمي گذاره اونجوري که بايد و شايد سنگ صبورهم باشيم . در حال حاضرآدم خيلي منفعل و منفصلي نيستم . گروههاي دوست خوبي دارم . همکاران قديم – همکاران جديد – دوستان گروه روانشناسي که مي رم و دوستاي وبلاگي و ... . اما تو اين  جمع ها احساس مي کنم به اندازه ديگران قوي حضور ندارم و رابطه ام اون جور که بايد و شايد جوش نمي خوره . گاهي  يه جور احساس نخودي بودن مي کنم . هميشه براي حضور تو اين جمع ها کم مي يارم . حس خوبي نيست و گاهي خودش منجر به گوشه گيري مي شه . مثلا توي اينترنت يک علت کمرنگ شدنم شايد ناخود آگاه همين حس بود که يا بايد خوب و قوي حضور داشته باشم يا اصلا اگه نباشم بهتره و اونجور که دلم مي خواست باشم نمي شد. شايد وقت کافي يا اگه تعارف با خودم رو کنار بگذارم شايد توانايي اون حضوري که خواسته ام هست رو نداشتم .

مهماني پريشب خونه ساروي کيجا تلنگري بود به اينکه بيشتر راجع به علت اين موضوع فکر کنم . يک  مقايسه تو ذهنم به بين مهروش صاحبخانه به عنوان فعال ترين عضو گروه و به نظر من مظهر توانايي در جذب آدمها وايجاد رابطه با خودم به عنوان يک آدمي که درست در همين رابطه ها دچار مشکله شکل گرفت.  غير از بعضي خصوصيات که ذاتيه و آدمها رو از هم متمايز مي کنه و شايد نشه خيلي به يک بحث تحليلي کشوندشون نکات زير يه نظرم اومد.

يه جور ميل به بي نقص بودن يا اگر بشه  اسمش رو گذاشت کمال گرايي درمن وجود داره  که شايد خودش بزرگترين مانع از رسيدن به همون معيارهايي باشه که دلم مي خواد . نشانه هاش اينکه مهروش اگر چه که خيلي زحمت کشيده بود اما همونجور که خودش توي کامنتها براي يکي ازبچه ها توضيح داده بود اصلا سخت نگرفته بود . خيلي از کارها رو به همان زمان مهموني يا شايد به عبارتي هر چه پيش آيد خوش آيد موکول کرده بود . ولي من اگر بخوام فقط سه چهار تا دوست صميمي روهم دعوت کنم از دوروز قبل مشغول تهيه و تدارک ديدنم و بايد حتما قبل از اومدن آنها همه چيز کاملا آماده باشه .  تازه از دو سه روزقبلش ذهنم درگير اينه که چي بخرم و چيکار بکنم . با اين تفاسير مهماني دادن برام ميشه يه کار شاق که خيلي وقت ها از زيرش در مي رم . حالا اگه اين خصلت رو تعميم بدم همين وسواس توي ساير رفتارهام هم هست. مثلا براي دعوت کردن از يکهفته دو هفته قبل بايد از همه تاييد گرفته باشم که ميان . وقتي مي خوام به کسي تلفن  بزنم همش نگرانم که نکنه بد موقع باشه و طرف تو شرايط مناسبي براي صحبت کردن نباشه . مي خوام خونه کسي برم فکر مي کنم نکنه طرف آمادگي نداشته باشه . حتما با تماس و هماهنگي قبلي اين کار رو مي کنم .

جسارت هم يکي ديگه از مميزه هاي مهروشه که من ازش بي بهره ام . اينقدر که مهروش راحت از احساساتش تو وبلاگش حرف مي زنه و حتي جسارتش دراين که يک گروهي رو که شايد از خيلي نظرها باهم اختلاف فکري داشته باشند دورهم جمع کنه اصلا درمن وجود نداره .  فکر اين که شايد به تريش قباي کسي اين وسط بر بخوره يا کسي برنجه يا فکر بدي بکنه مانع اينه که من بتونم خيلي راحت با ديگران برخورد کنم . اين جسارت توي همه چيز خودشونشون ميده مثلا پنج شش تا بچه قد و نيم قدي که توي اتاق با هم بازي مي کردند وهر چند دقيقه يکبار صداي گريه يکيشون بلند مي شد اگر من بودم حتما يکي رو توي اتاق مي کاشتم که مواظبشون باشه بلايي سرشون نياد . با توجه به اينکه همه بچه ها کوچولو بودند و ماهم آدم بزرگ و آيسان دوازده ساله بين اين دوگروه مونده بود که سنش به هيچ کدوم نمي خورد و مجبور بود با ما بگذرونه همش نگران بودم مبادا حوصله اش سر بره و خسته بشه که الحمدلله وقتي رفتيم بيرون گفت خيلي به من خوش گذشته و عاشق خود مهروش ومامان سامي و مامان نيروانا شده بود. اين هم يک وسواس فکري بي جاي ديگه .

خلاصه ممنون مهروش جون که با مهموني ات يک سري فکر ها رو تو ذهن من تازه کردي. به قول معروف هم فال بود و هم تماشا . سواي خوش گذشتن اون چند ساعت و چند تا سرنخ واسه رابطه هاي جديد حالا کلي مطلب راجع به فکر کردن دارم .

 

پ.ن. از دوستاي خوبي که تو اون مهموني بودند مي خوام اگر اين مطلب رو مي خونند اگه نکته اي به نظرشون رسيد که بتونه به اکتشافات جديدي دراين مورد کمک کنه منو بي بهره نگذارند! همشون رو از راه دور مي بوسم 08.gif

/ 22 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جيغ جيغو

سلام هايده جون. جام که خالی که هيچ !!دلم کلی سوخت!!! بابا یکی تون این دختره رو وادار کنه حداقل یه نامه واسه من بده !دعوتم که نکرد که!

فايا

سلام هايده جون. خوبی؟آيسان خوبه؟ من يه ايميلی برات فرستاده بودم.ميخواستم خواهش کنم اگر امکان داره جوابش را برام بفرستی. خيلی برام مهمه. ممنون ميشم.

من و دلنوشته هام

هايده جون سلام . يه چيزي بگم تعجب نكنيا اتفاقا من يكي خيلي باهات احساس راحتي داشتم و فكر ميكنم همه هم همين حس رو داشتند . و تازه بعنوان باتجربه ترين مادر خيلي ازت چيز ياد گرفتم. من معتقدم اين تشريفات مهموني ها باعث ميشه يه فاصله اي بين دوستي ها ايجاد بشه و اون صداقت لازمه كه بايد تو دوستي ها باشه از بين ميره . نميدونم ولي شديدا در صدد فرصتي تو اين هفته ميگردم كه دور هم جمع بشيم انشالله . البته يك كمي طبيعي بود براي اولين بار كمي آدم معذب باشه ( چقدر هم كه من يكي معذب بودم ) ولي كم كم صميميت بيشتر ميشه نه؟ به آيسان بگو منم عاشقت شدم دخملي خانوم

هادی اکبری

سلام..۱وا از اينکه بعد از کلی رفتن و اومدن يه پست جديد ديدم کلی ذوق فرموديم...دوم...اين دعوای خانوادگی است و به ما ربطی نداره...سوم خوش باشيد..چهارم به آيسان سلام برسون شديد

نينا

سلام من در مورد یه مطلب مهم ازتون نظر خواهی و پیشنهاد می خوام لطفا کمکم کنید چون می دونم کم و بیش تجربه دارین... نینا

فايا

مرسی هايده جونم. ببخشيد که بهت زحمت دادم.منتظر تماست ميمونم. آيسان گل را ببوس.

ساروی کيجا

وای چقدر تو به روزی . از هيجان اين همه به روز بودنت مردم .

دروغگو

ایسان حالا چرا مامان؟بابا چی یه ش کمه؟ نکنه شما هم می خواید ادای با شخصیت هارو در بیاری؟ میگم دخترا خیلی بی رحم هستن؟نه؟ فکر میکنم زمستان شما رو یه جایی با عینک شال و کلاه سفید ومانتومشکی دیدم؟شما چی میگین؟ وبلاگت زیادی بی رنگو رخ بهترهتازگی ها دستی به سرو صورتش بکشی راستی شما چیی خدایی حرفامو باور میکنی یا مث یکی دیگه میگی دروغگوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟