تعطيلات عيد تموم شدو زندگی با تمام افت و خيزش پرازکارو تلاش شروع شده.

هر روز صبح لابلای صدای کارتون شبکه دو تلويزيون و صحبت های بی مزه مجريان برنامه و شرشر آب دستشويی و تلق و تولوق در يخچال و کمد من و آيسان و بابای آيسان با ترجيع بند بدو بدو دير شد من آماده می شيم. تا بابا ماشين رو روشن کنه و ازپارکينگ بيرون بياره من و آيسان روسری و مقنعه هارو سر می کنيم، درو بندها رو می بنديم، کيف سنگين آيسان رو به دوش می کشيم و می ريم دم در. کمی دامبول و ديمبول توی ماشين گوش می کنيم و با آيسان اختلاط می کنيم تا می رسيم به مدرسه اش. اولين مسافر يعنی آيسان پياده می شه و تادم در مدرسه بدرقه اش می کنم و يه ماچ گنده و خداحافظی تا بعدازظهر. من می مونم و بابای آيسان. نوار رو عوض می کنيم و حالا موزيک قدری با وقار تر و سنگين تر می شه. توی راه پر ترافيک تا جردن گاهی من چرت می زنم( اون صبح هايی که شب  قبلش تا دير وقت غرق برنامه ريزی مرور روياهای مربوط به آينده بودم يا در فلاش بک ذهنم  خاطرات گذشته رو وصله پينه می کردم تا از توش يه چل تيکه مامانی در بيارم يا مثل بچه شيطون هايی که درساشون عقب مونده يه پروژه کاری مربوط به مشغله های دوم و سومم رو با عجله و دلواپسی رج می زدم) و گاهی هم از هردری باهم گپ می زنيم.علی الخصوص که ما به جز رابطه همسری ده سال هم همکار بوديم و اگر چه الان کارهامون متفاوته ولی دنيای کاری و آدم هايی که باهاشون سرو کار داريم برای هر دومون مانوسند.بازهم همون کوچه دراز و بی انتها در جردن و ساختمان قشنگ و نقلی انتهای خيابون و مسافر بعدی که بايد پياده بشه منم. يک خداحافظ و دست تکون دادن از سر دلتنگی و بعد بسم الله. چون معمولا زودتر از همکارای ديگه می رسم چند دقيقه ای توی تنهايی و خلوت ناخودآگاه روی  مسائلی که از روز و شب قبل يا از صحبتای صبحم با بابای آيسان تو ذهنم مونده متمرکز می شم البته اگر زنگ زود هنگام تلفن بگذاره . وقتايی که  روزنامه ديروز رو نخونده باشم يه مروری روی تيتر خبر ها و صفحه های اجتماعيش می کنم تا يکی يکی همکارا از راه برسن و چای آقای جوادی روبه راه بشه. بعد از چندمورد سلام عليک و خوردن يه چايی  وقت بستن کمربند و حرکته. عين راننده کاميون های عشق سرعت و سبقت تو جاده های پر پيچ و خم ارتباطات و پيگيری های اداری می رونم و گاهی که خسته می شم يه نگاهی به گانت چارت ها و ليست های پيگيری متعدد روی ميزم می کنم و سعی ميکنم با علامت گذاری کارهايی که تموم شده خستگيم رو درکنم. البته از اونجايی که جو محيط کار من خيلی زنانه است و با چند تا دختر خانم خوشگل و مجرد و شنگول و منگول همکارم گاهی چند جمله ای با اونا گپ خودمونی زدن و يکی دو تا جوک و SMS  جديد ردو بدل کردن و با صدای بلند خنديدن هم تقريبا جزو کارهای روزمره به شمار می ره. عقربه های ساعت گاهی کند تر و گاهی تندتر جلو می ره تا صدای آيسان رو که به محض رسيدن به خونه (حدود ساعت سه و نيم ) به يه بهونه ای با من تماس می گيره تو تلفن بشنوم  و  به قول همکار هم اتاقيم يه دنيا قربون صدقه هم بريم و بعد هم توصيه های ايمنی که درساشو انجام بده و شيطونی نکنه و....  از اين لحظه به بعد ديگه زمان کند پيش می ره و منم و پرپر زدن برای اين که عقربه های ساعت زودتر ساعت ۵ رو نشونه بره و بعد پرواز به سمت خونه. البته اگر جلسه ای درکار نباشه که ناچار آدم تو رودرواسی مجبور شه تا آخرش مدارا کنه. البته پرواز که می گم فقط توی ذهن و خيال منه و در عمل با توجه به ترافيک وحشتناک مسير طی طريقم به سرعت لاک پشته. با هر مصيبتی هست حدود ساعت ۶و نيم می رسم به خونه و ماچ و بوسه با آيسان و خداحافظی با شهناز- خانمی که بعداز ظهرا پيش آيسان می مونه تا من بيام- و اگه از شش و نيم بگذره نمی گذاره من سلام کنم که اون می گه خداحافظ. خوشبختانه به همت شهناز اغلب چای و غذا آماده است و کار زيادی از اين بابت باقی نمونده ولی آيسان عادت داره درس و مشقاش رو نگه داره واسه وقتی که من می رسم و با وجود تمام توصيه های تلفنی يه مامان دلواپس تا پام به خونه نرسه و کمی غرغرو توجه چاشنی قضيه نشه درس و مشقش پيش نمی ره و تازه بعد از اومدن منه که جدی کارهاشو دنبال می کنه وبعضی روزا ديکته ورياضی يا علوم و دينی رو بايد با هم کارکنيم. معمولا وسطای کار ماست که بابا هم سر می رسه و حالا کی می تونه آيسان رو بنشونه سر جاش.کمی کشتی و غلغلک و گاهی هم مثل دو تا بچه دعوا سر ناخن خوردن يا انگشت به دهن بردن آيسان و خلاصه دو سه ساعت باقيمانده تا وقت خواب آيسان مثل برق و باد می گذره . يه شام مختصر و معمولا سبک و بدون تشريفات باهم می خوريم و موقع شب بخير گفتن به آيسان و مرتب کردن ملحفه اش می رسه و دلتنگی من. ولی وقت زيادی واسه دلتنگی نيست . اگر اتفاق خاصی طی روز برای من يا بابای آيسان افتاده باشه که به تشريک مساعی يا انتقال تجربه و احساسش بيرزه چند دقيقه ای در مورد اون صحبت می کنيم يا اگر تلويزيون فيلم جالبی داشته باشه با هم می بينيم( که البته جزو اتفاقات نادره!) و دوباره هرکی به راه خود. منم وهزار و يک فکر و مشغله مرتبط با يکی از کارهای شماره يک يا دو يا سه ام يا يه مطالعه که ضروری تشخيص می دم يا ور رفتن به ای ميل و وبلاگم و بابای آيسان با بازی با کنترل تلويزيون وچرت زدن يا تماشای فوتبال و خوندن مجلات ورزش و ...و بعد خميازه خميازه و يه خواب نه چندان راحت تا دوباره يه صبح ديگه شروع بشه ويه دور ديگه همه اينها رو باهم مرور کنيم.

نمی دونم چرا همين وقايع روزانه که براتون گفتم گاهی به قول منيژه فيلم نقطه چين خيلی پروانه ای و خوشاينده. گاهی خيلی کسل کننده و روزمره گی است و گاهی هم خيلی تنش زا و اعصاب خردکنه. خوشبختانه درحال حاضر و تا اطلاع ثانوی همه چيز پروانه ايه. برچشم بد لعنت!!! ( نه که ما تو تمثيل مثل راننده کاميون هاشده بوديم بالاخره دعاو نفرينمونم بايد اين شکلی باشه)

/ 9 نظر / 2 بازدید
راحله

وای چه قدر پروانه ای مخصوصن اون همکارای ترگل ورگل. دلم واسه شرکت تنگ شد

متولد ماه مهر

زندگی سریال تکراری از همین لحظه هاست . من همیشه دعا میکنم که مریضی و اتفاقات ناخوشایند نباشه ، اونقدر این اپیزودها تکرار بشه خیالی نیست. اگه تو مثل راننده ها دعا میکنی من مثل پیرزنها دعا میکنم .

داداشی

زندگی مثل روديست که می گذردولی نبايد جلوی رفتنش را گرفت

معلم ادبيات

سلام...يکی از دوستام پشت يه کاميون نوشته بود بر چشم خوب رحمت...موفق باشی

علی جاویدمهر

از چرخ به هر گونه همی‌دار اميد......... وز گردش روزگار می‌لرز چو بيد....... گفتی که پس از سياه رنگی نبود ...... پس موی سياه من چرا گشت سفيد .....

ساروي كيجا

کجايی مامان آيسان ؟؟؟ من تنبل ميرزا اومدم و تو نيامدی .