برای تو عزیزترینم

ساعت حدود هشت و نه شب بود . با بابا و خاله  مژده داشتيم ورق بازي مي کرديم . از اون وقت هايي بود که افتاده بوديم رو دور خنده و هر چيز کوچکي موجب قهقهه مون مي شد . به قول جلال آل احمد توي يکي از داستان هاي کوتاهش به ترک ديوار هم مي خنديديم . با هر خنده،  تو سخت تکان مي خوردي . يواش يواش بي طاقت شدي و شروع کردي عکس العمل نشون دادن . نمي دونم با چه ترفندي بود که تونسته بودي  توي اون کيسه ضخيم دورت رخنه ايجاد کني ( از اولش خرابکار بودي به جاي اين که مثل پطروس اگه سوراخي هم توي سد هست با انگشتاي کوچولوت ببندي زدي  کيسه رو سوراخ کردي 11.gif) . خلاصه طولي نکشيد که علائم خودشو نشون داد و با ناباوري فهميديم  انگار يه خبراي مشکوکيه . خيلي جاي تعجب بود چون من سه هفته ديگه بايد منتظر تو مي موندم . تازه مي خواستم از يکي دوروز ديگه سر کار نرم واستراحت کنم که تو بتوني رشد بيشتري کني . یک تلفن به دکتر و تاييد اون چيزي که حدس مي زدم و راهي شدن غافلگير من و بابا و خاله ناهيد که سر راه رفتيم دنبالش به بيمارستان مهراد. اونجا هم مسئله تاييد شد و مطمئن شديم که تو مهمون عجول تصميم گرفتي زودتر از موعد رخ نشون بدی. دکتر اميد داشت بدون کمک اون بتوني بياي و تا فردا نزديکاي ظهر منتظر جلوست مونديم . اما ناز مي کردي و ديگه تحملش سخت بود و کمي هم به خاطر اين که دور رو برت خشک شده بود وضعيت خطرناک بود . خلاصه دکتر دست به کار شد و سرکار خانم  با کلي عشوه و کرشمه در ساعت 11و 50 دقيقه روز شانزدهم ارديبهشت 1374 با وزن دو کيلو و 550 گرم قدم روي چشماي ما گذاشتي . گرچه که غافلگير شده بودم واونجور که مي خواستم آب و جارو نکرده بودم اما لطف غافلگير شدن هم کمتر نبود و از اون روز من يک مامان خوشبختم .  ماماني که بزرگي و لطف خدا رو در لحظه هاي در آغوش گرفتن تو براي اولين بار با تمام وجودش احساس کرد و هر لحظه و هر روز زندگيش پره از عطر وجود تو و شکر سلامت و آرزوی سعادتت .

12.gifتولدت مبارک آيسان عزيزم2622758648

/ 14 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چنگ مريم

آيسان عزيز تولدت خيلی مبارک و فرخنده... هايده ی عزيز ممنون که ميای و به وبلاگ من سر می زنی. مدتی هست که می خوام برات بنویسم يه دلخوری کوچولو ازت دارم که اگه فرصت شد حتما بهت می گم. البته فکر می کنم بیشتر سوء تفاهم باشه ... سلامت و شاد باشی در کنار خانواده ات.

مامان پدرام««

سلام چه جالب پدرام هم بیمارستان مهراد به دنیا امد زیر نظر دکتر نعیمی جالبتر اینکه تولد منو و دخترت تو یه روزه تولدت مبارک آیسان خوشگلم

بی بی

تولدش مبارک. حالا نفهميديم اين جمله ی *تولدت مبارک آيسان غريزم* چه رازی داشت که اون اسمايليه لب و لوچه ش آويزون شده بود. نکنه کادوت همينه؟ نکنه نگرانی که داره بزرگ می‌شه؟ نکنه حس می‌کنی داره زود می‌گذره؟ نکنه فکر می‌کنی اين کيک کم می‌آد برا اين جمعيت؟ نکنه تولد بزرگ براش نگرفتی ناراحتی؟ نکنه می‌گی قربون اون وقتا که تو بغلم ونگ ونگ می‌کرد؟ نکنه... آها فهميدم! نکنه داری دنبال فضول می‌گردی؟ من که نديدمش. اگه ديدمش می‌گم بياد سراغت.

بهانه

اي واي خداي من ، اينقدر اين مدت تو پوسته خودم پيچيده بودم كه ازت بيخبر بودم، نميدونم چرا متنت رو خوندم بغضم گرفت البته فكر كنم اشك شوق بود از اينهمه عشق و احساسي كه يه مامان به دختركش داره با تاخير و عذرخواهي فراوان تولد يكدونه دختر گلت رو كه مطمئنا؛ بي شباهت به ماه نيست و اينو ميشه از اسمش فهميد بهت تبريك ميگم، براش آرزوي سلامتي و خوشبختي و موفقيت در تمام مراحل زندگي رو دارم. از طرف من ببوسش

عطيه

تولد آيسان خانم گل مبارک... وای! راست می گی؟ يعنی اممکنه از خنديدن زياد اين اتفاق افتاده باشه؟ آخه منم گاهی اوقات بدجوری می افتم رو دور خنده!

ساروی کيجا

هاها .. يسنا هم همين کار رو با من کرد ... تولدش مبارک . در واقع بايد بگم مادر شدن تو مبارک . می‌دونم که ما از بودنشون بيش‌تر لذت می‌بريم تا خودشون از زندگی .

Shahrooz

Salam keyboarde farsi nadaram sharmande az tarafe man be Aysan tavallodesho tabrik begid....harchand tu weblogesh neveshtam nemidoonam mibine ya na be Vahid ham salam beresoonidddddd

هادی اکبری

سلام هايده خانم....خوبيد شما؟ دير آمدن‌ام دليل فراموشی نيست به خدا...گرفتاری‌های زندگی و اين کار لعنتی با دوشيفت و گاهی ۳ شيفتی...راستی چرا اين وبلاگ حضرت‌عالی هر از گاهی می‌؛ويد دسترسی به سايت امکان پذير نيست؟...بدرود

من خرعاشق ماده خرشدم ماده خر خرشد عاشق من نره خر شد