تنهايی ، بيماری ، مرگ ، مادر

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

عجب هفته اي بود اين هفته. روز شنبه طبق معمول همه هفته ها در جلسه گروه درماني  شركت كرده بودم . مسئله اي كه اين دفعه مطرح شد اين بود كه مادر يكي از هم گروه ها كه از مدتي قبل بيمار بود بعد از حاد شدن وضعيتش توي اين يكي دو هفته معلوم شده سرطان پانكراس داره وخلاصه با توجه به نوع و پيشرفت بيماري و سن و سالش اميدي به درمانش نيست و در شرايط عادي شايد كمتر از يك ماه ديگه زنده باشه اما مي شه با عملي كه ظاهرا لوله اي براي خروج صفرا و غذا دادن      مي گذارند كمي زندگيش رو طولاني تر كرد ولي به هر حال در اين شرايط هم فقط زنده مي مونه و درد و ناراحتي شديدي رو بايد تحمل كنه. خلاصه بحث اصلي سر اين بود كه آيا بايد خودشون تصميم بگيرن كه عمل بشه يا نه يا اينكه بايد به خودش بگن مريضيش چيه و بگذارند خودش تصميم بگيره ؟ به هر تقدير خونواده اش و به خصوص هم گروه ما كه دختر بزرگش بود توي شرايط خيلي سختي به خصوص براي تصميم گيري درست هستند. اين موضوع من رو شديدا  ياد بيماري و مرگ مادر خودم انداخت كه تصادفا او هم همين روزها چهارمين سالگرد درگذشتش بود. او هم دچار بيماري malignant lymphoma   كه نوعي سرطانه شد و ما با اين كه مدتها بود متوجه كاهش گلبول سفيد خونش شده بوديم و چندين بار به متخصص خون مراجعه كرديم  عاقبت چنان در مراحل پيشرفته بيماريش تشخيص داده شد كه هرگز شوك مواجه شدن با اون رو فراموش نمي كنم. وقتي دكتر تشخيص داد بيماريش چيه گفت در صورتي كه اقدامي نكنيم حداكثر سه چهارماه زنده مي مونه و اگر شيمي درماني كنيم ممكنه تا حتي سه چهار سال هم بشه زندگيش رو طولاني كرد. ما هم بايد تصميم مي گرفتيم به خودش بگيم بيماريش چيه يا نه و شيمي درماني رو شروع كنيم يا نه؟ خيلي خيلي شرايط سختيه و هر تصميمي هم كه نهايتا بگيري هميشه فكر مي كني اگر اون كار ديگر رو مي كردي بهتر بود. بالاخره عليرغم شيمي درماني كه كرديم مامان بيش از سه چهار ماه بعد از تشخيص بيماري زنده نموند . نمي دونم اثر شيمي درماني بود يا از دست دادن روحيه اش به خاطر مريضي كه داشت وبعد از اولين شيمي درماني چون تمام موهاش ناگهان ريخت متوجهش شد. خلاصه جلسه شنبه حال منو خيلي خراب كرد و به ياد ناتواني آدم دربرابر بيماري و مرگ انداخت. حالا جالب اينه كه كمي داشتم از اين حال و هوا و خاطرات تلخ  بيرون مي اومدم كه چهارشنبه مامان غنچه دوست آيسان كه خودش گرافيسته زنگ زد و گفت مي خواد با غنچه بره نمايشگاه كاريكاتور و اگر مي خوايم من و آيسان هم باهاشون بريم . من با اينكه هنوز سركار بودم نخواستم فرصت رو از دست بدم و سريع خودم رو به خونه رسوندم و چهارنفري توي ترافيك سنگين براي  ديدن نمايشگاه ازشهرك غرب به نزديكيهاي ميدان فلسطين رفتيم. تعداد آثار بيشتر از اوني بود كه توي يك ساعت بتونيم ببينيم و از كنار در ورودي شروع كرديم به ديدن تابلوها كه تعداد كمي از اونها تصوير چهره بود و بلافاصله بعدش موضوع سالمندان شروع شد . دراغلب اين تابلوها طنز تلخي درمورد تنهايي وبيماري و انتظار مرگ كه آدمهاي سالمند رو احاطه مي كنه بود و دربسياري شون عزرائيل به عنوان بخشي از سوژه حضور داشت. خلاصه درادامه حال و هوايي كه از شنبه داشتم ديدن آثار اين نمايشگاه مثل يك تشديد روي همون حس ها بود وباعث شد باشدت بيشتر تداوم پيدا كنه. مرگ حقه و بالاخره درخونه همه رو مي زنه ولي خدا كنه با اين مريضي هاي لاعلاج كه خودش مثل معادله چند مجهولي مي مونه و برخورد باهاش براي خود مريض واطرافيان خيلي سخته به سراغ آدم نياد. انشالله كه از همه مون به دور باشه و خدا به همه مريض هايي هم كه مبتلا هستند كمك كنه و به اطرافيانشون هم صبر و شكيبايي بده. در ضمن مامان روحت شاد. هيچوقت نبودن حضور گرم و پر بركتت رو باورم نشده و هر شب و روز باهات زندگي مي كنم.

 

/ 21 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dorna

باز اين هايده رفت تا سال تحويل سال ديگه.هر متنيش رو تا من حفظ نشم نميخواد اپ کنه

مرد زندگی

سلام.ممنون که به وبلاگم اومديد.البته من فبلا چند باری اومدم اينجا ولی خوب تا حالا کامنت نذاشتم.بازم سر بزنيد.

afaryneh

سلام ... با خوندن متنت دلم بدجوری گرفت ... برات آرزوی شادی و مهربانی دارم ...

اروند

مي فهمم كه چقدر نبود مادر مي تونه دردناك و غم انگيز باشه ... ياد آن عزيز گرامي باد.

بی بی

چند دقيقه ی قبل اينجا بودم. فقط اومدم بگم دل به دل راه داره. وقتی از اينجا رفتم و ديدم همزمان بهم سر زدی خيلی ذوق زده شدم. خير پيش

dorna

باز اين هايده رفت که بياد

هادي

همي‌شه پيش از آن‌كه فكر كني اتفاق مي‌افتد...بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم...من هم اين روزها دو نفر از عزيزان‌ام رو از دست دادم ...بابابزرگ‌ام و مامان بزرگ‌آم به فاصله 19 روز....من به ژان‌دارك قول داده‌آم...

ساروی کیجا

آخ .. چقدر دلم گرفت .. تازه همين دو روز پيش مامانم خونه مون بود باهاش يک دعوايی کردم .. اون هم سر چه چيز الکی و مزخرفی . بيچاره چقدر غصه خورد . تو صورتش معلوم بود .

حسنك وزير

سلام خدايش بيامرزاد- من هم توي اين مدت مادر بزرگم را از دست دادم

GOLI VABEILA

MANAM DELAM BARASH KHEILI TANG SHODE DOROSTE MADARE SHOMA BODE AMA MADAR BOZORGE MANAM BODE,MIFAHMID KE CHI MIKHAM BEGAM AME