من خرم من منگولم !

وقتي سال 71 من و شوشو که همکار بوديم يواش يواش رابطه مون از حالت عادي داشت خارج مي شد مي رفت تو حال و هواي عشقولانه خودمون عين کبک سرمون رو کرده بوديم زير برف و چون سرکار خيلي رعايت مي کرديم و سعي مي کرديم زياد با هم گرم نگيريم  فکر مي کرديم هيچکس نمي فهمه ما با هم دوست هستيم يا به هم علاقه داريم . گاهي  يکي از همکارا که اغلب هم جوان بودند راجع يه اين موضوع ازمون مي پرسيدند انکار مي کرديم . يک  روز يکي از همکارا به نام رضا که خيلي هم با من دوست بود و شوخي داشت گفت خوب به سلامتي همين زودي ها بايد شيريني عروسي بخوريم و وقتي من طبق معمول انکار کردم و گفتم کي گفته با قيافه خيلي بامزه اي گفت آهان يعني من خرم من منگولم ها !!!  نمي دونم چي شد ياد اين موضوع افتادم ولي اخيرا فکر مي کنم من خرم من منگولم چون :

حالم از روابط معمول کاري و اجتماعي به هم مي خوره .

نمي تونم وقتي مي بينم کسي داره با خودخواهي تمام همه چيز رو به نفع خودش پيش مي بره و دورو برياش رو اصلا نمي بينه يا برده مي بينه ازش حمايت بکنم و بله قربان چشم قربان بگم .

نمي تونم وقتي ديدن يا نديدن کسي برام فرقي نمي کنه خودم رو از ديدنش ذوقمرگ نشون بدم .

وقتي از ديدن کسي خوشحالم يا از بودن باهاش حال مي کنم به روش نيارم چون ممکنه ظرفيت نداشته باشه و دفعه ديگه خودشو برام بگيره .

وقتي کسي تغيير دکورداده و به نظر من به جاي اين که خوشگل بشه زشت شده بهش بگم واي چقدر خوشگل شدي  . چقدر اين رنگ مو يا لباس بهت مي ياد و بعد پشت سرش بگم اه اين چه گنديه اين به ريخت و قيافه خودش زده .

وقتي کتابي يا شعري با فيلمي جذبم نمي کنه با زبونش رو نمي فهمم با هزار ويک بدبختي چهار تا کلمه راجع بهش ياد بگيرم و با افاده درموردش حرف بزنم تا همه بدونن من چقدر روشنفکرم و اگه از ديدن يک فيلم يا مطلب سطح پايين خوشم اومد به روي خودم نيارم که انگ lowbrow   نخورم .

توي خيابون اگه پاي کسي رو لگد کردم و مقصر بودم يا اشتباهي مرتکب شدم  قبل از اينکه اون بتونه گله اي کنه من شاکي بشم و با پررويي بهش بپرم که چي ؟ مبادا اون ازم شاکي بشه .

اگه کسي راجع به مطلبي که اصلا سوادشو نداره يا تو قدو قواره اش نيست اظهار فضل مي کنه به جاي اينکه محترمانه بهش بگم خيلي از مرحله پرته  بهش بگم بابا ايوالله تو اينهمه معلومات رو از کجا بدست آوردي؟

وقتي پولم به خريد چيزي نمي رسه به جاي اينکه بگم دلم مي خواد ولي نمي تونم بخرم هزار ويک عيب روي اون چيز بگذارم و اونهايي رو که تونستند بخرند به تمسخر بگيرم .

تازگيها خيلي چيزهايي که از صبح تا شب همه بهش مشغوليم و جزئي از راز بقا و موفقيت فردي و اجتماعي تو اين جنگل زندگي روزمره مونه براي من خيلي سخت شده و دارم چوبش رو هم مي خورم .  دلم يه فضاي ديگه مي خواد . يه فضايي که توش سفيد هميشه سفيد باشه ، قرمز هميشه قرمز و سياه هميشه سياه . نه بسته به اين که با کي داري حرف مي زني يا چه هدفي داري تغيير رنگ بده . مثل مليجک که نوکر ناصر الدين شاه بود نه بادمجان و با وضع مزاجي شاه نظرش رو نسبت به يادمجان عوض مي کرد. ولي زندگي امروز و موفقيت هاش گره خورده با همين فضا  و همين رفتارهايي که براي اکثريت مردم عادي و پذيرفته است و من بازم عين کبک سرم رو زير برف کردم و تحليل رفتن خودم رو نمي بينم .  خرم ديگه منگولم ديگه . مگه نه ؟ خودم که از اول گفتم .

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شمسی خانوم

نه هايده جون اين حرفا چيه مادر! دور از جون! من يه کمی با تو فرق دارم: وقتی يه نفر يه تغيير دکوراسيونی می ده و بد می شه من بهش می گم مبارک باشه و خيلی هم غلو می کنم... البته پشت سرش چيزی نميگم! اظهارفضل افراد رو هم...پوزخند می زنم. يواشکی! ولی تو يه چيز خيلی دمت گرم: حال به هم خوردگی از روابط معمول کاری و اجتماعی!

بی بی

پيامگيرم رو فعلن خصوصی کرده ام و فقط خودم می‌خونمشون.تا اطلاع ثانوی هيچکدوم رو تائيد نمی‌کنم . ممنون که اومدی.

من و دلنوشته هام

راستي از هم روابط اجتماعي بدت مياد؟ حتي اگه من ازت خواهش كنم كه باما باشي؟

من و دلنوشته هام

والله اين دنيايي كه تو دلت ميخواد اروزي همه ماها شده ولي متاسفانه يافت مي نشود هممون همينجور شديم

بهانه

هايده جون اولن كه يه دنيا از ديدنت خوشحال شدم (وبلاگم و ميگم خانم گل) خيلي وقت بود كه كاملا به قول خودت بيرنگ شده بودي ديگه اينكه كلي با متني كه نوشتي صفا كردم، يعني اگر تو چنين خصوصياتي داشته باشي كه مطمئنم داري بايد بهت تبريك گفت، تو نمونه يه انسان كامل ، بي ريا ، يك رو آخه تواين زمان همه دورو كه چه عرض كنم صدرو دارن، و خلاصه همه چي تمامي، اصلا هم اون صفتي كه گفتي در موردت صدق نميكنه آيسان گلي رو ببوسش شاد و سلامت و خوشبخت باشي

من و دلنوشته هام

هايده جون ميشه ازت خواهش كنم شمارتو برام بذاري ميخوام ببينم براي يكشنبه ميتونم در خدمت باشم

رنگارنگ

مطلبتون رو خوندم اتفاقاً صبح داشتم با خواهرم كم و بيش راجب همين چيزا حرف مي‌زدم. منم حالم از اين زندگي و اين روابط مصنوعي‌ش به نوعي به هم مي‌خوره. به وبلاگ من هم سري بزنيد.

دو مبتکر

سلام واقعا با اين زندگی که هيچ چی توش واقعيت نداره چه جوری بايد کنار اومد؟ وقتی نه به چشم ها و نه به شنيده ها مون می تونيم اعتماد کنيم و همه ظاهرساز شدن چه جوری می شه زندگی کرد؟؟؟ فکر کنم فقط بشه گفت من خرم من منگلم! شايد همين تنها جواب باشه!!!

برهمن

زندگی لکه ی ننگیست که امیخته با جان من است زندگی لحظه ی زردیست که از ان من است من نمی دانم که ته این همه زشتی که پس این همه زجر که پی هین همه درد چه به من میماسد؟[گل]