بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران

……..<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

زندگی به ترس،

به نا امنی،

به مرگ- آمیخته است.

فقط کافی است این را بدانی

همه‌ی این‌ها واقعیت‌های زندگی‌اند

از آن‌ها به کجا می‌توانی بگریزی؟

از آن‌ها چگونه می‌توانی اجتناب کنی؟

نفس زندگی این‌گونه است.

پذیرش این حقیقت، پذیرش طبیعی آن،

آزادی از ترس را موجب می‌شود.

وقتی ترس پذیرفته شد، کجاست؟

وقتی نا امنی پذیرفته شد، کجاست؟

........

«اوشو»       کپی از وبلاگ مديريت

اوشو می گوید و عقل سلیم  می گوید باید مرگ را به عنوان یکی از اتفاقات اجتناب ناپذیر زندگی بپذیریم . آن گاه در برابر آن شکننده  نخواهیم بود.

ولی با دل چه کنیم ، با احساس چه کنیم که به محض مشاهده فراق یک دنیا ترس و واهمه از اینکه روزی یکی از عزیزان خود را از دست دهیم و تمامی خاطرات بد گدشته را به جان ما می اندازد و این نگرانی ها و یادها  تا مدتها مثل خوره روح را می خورد.

امشب به مجلس عزاداری پسر بیست و شش ساله ای رفته بودم که سه سال با دیو سرطان استخوان دست به گریبان بود و سر انجام پنج شنبه شب در حالیکه دیگر پوست و استخوانی بیش ا زاو نمانده بود دل از این دنیا برکند. به یاد پدرم افتادم که یازده سال پیش در حالی که کاملا سالم و سرحال بود با ایست قلبی از میان ما رفت . این اولین مرگ فرد عزیز و نزدیکی بود که برای من اتفاق افتاد و برای اولین بار تلخی و نزدیکی مرگ را در اعماق وجودم حس کردم. به یاد مهدی خواهرزاده ام افتادم که در سن یازده سالگی حدود ده سال پیش بعد از هشت ماه مبارزه معصومانه با نوعی  سرطان لنف مثل فرشته ها پر کشید و رفت . به یاد آذر دختر خاله همسرم افتادم که در سن سی و نه سالگی بعد از دوسال رنج و عذاب مداوم با به یادگار گذاشتن دو گل که یکی همسن آیسان و دیگری چهار سال بزرگتر از اوست چهار سال پیش، یک دنیا معصومیت و صداقت و صفا را با خود به میان گور برد. به یاد مادر عزيزو بزرگوار و هميشه به ياد ماندنی ام افتادم که درحالی که به ظاهر کاملا سلامت بود و تنها از روی آزمایشاتش کمبود گلبول سفید دیده می شد در عرض سه ماه و نیم به وسیله بیماری لنفوم بدخیم نزدیک به دوسال پیش مارا برای همیشه تنها و داغدار گذاشت.

فقط می توانم بگویم :

      بگذارتا بگریم ، چون ابر در بهاران           کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

خدایا تنها کاری که می توانم بکنم این است که به تو پناه بیاورم و از تو با تمام وجودم می خواهم که این واقعیت اجتناب ناپذیر را هر چه بیشتر ازهمه به خصوص  من و عزیزانم دور کنی و به هر کس که این عذاب بزرگ را برایش فرو می فرستی صبر و طاقت و شکیبایی عطا کنی. برای شهلا مادر و منوچهر پدر وحيدِ، این عزیز از دست رفته هم از خدا صبوری می خواهم.  

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ئه سرین

ای بابا چقدر فوت شده داشته ایند بدتر از ما! خدا بیامرزتشون. ولی می شه یه چیزی بگم قبول کیند؟ هر6ماه یه بار یا سالی یه بار شما هم خانوادگی تست بدید. شوهر خاله من هم از سرطان خون قوت کرد. به خانواده اش گفتن سالی یه بار بیایید تست بدید ولی کو گوش شنوا؟

تايماز

گاهی فکر ميکنم اين از خود خواهی من ناشی ميشود که دوست دارم عزيزانمان را در کنار داشته باشم ! ولی شکستن شاخه کوچکی از تنه سترگ درخت هم صدا دارد چه برسد به از دست دادن عزيزی !!! عکس جالبی گذاشتی ! سوژه ای که به فکر کمتر کسی ميرسد ! من اين سبک عکاسی را دوست دارم !....(( مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک//چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم))

نیلوفرآبی

سلاااااااااااام خواهر . چرا انقدر غمگين نوشتيد؟ دلم گرفت . حتما از اين به بعد ميام اينجا.

شیرین

سلام مرگ خيلی شيرينه و گاهی اوقات انکار نا پذير هم نيست خيليا هستن که مردم فکر می کنن مردن و هنوز زندن و خيليا هستن که مردم فکر می کنن زندن در صورتی که مرده ای بيش نيستن ....ممنون که به من سر زدی نوشتت راجع به مرگ قشنگ بود ولی سعی کن مرگو دوست داشته باشی تا برات شيرين بشه...همين..قربانت شيرين

بي بي

خوش گلشنيست حيف که گلچين روزگار... فرصت نمی‌دهد که تماشا کند کسی من هم عزيزان زيادی را از دست داده ام. قبولش راحت نيست اگر تصور کنيم که همه چيز تمام می‌شود. ولی اگر قبول کنيم ادامه دارد بايد بگم که من تو اون دنيا خيلی پارتی دارم ...از پدرو مادرم گرفته تا دوست و .... هميشه سبز باشی مثل بهار

معلم ادبيات

سلام!...هر کی يه جور ميتونه دلش رو دار بزنه...دستورالعمل نميخواد...مهم اينه که گاهی واقعا دوست داری دلت رو دار بزنی...دلت رو سنگسار کنی...مگه اين دل همون نيست که گاهی آتيش ميگيره و ميسوزه ؟...گاهی از جا کنده ميشه...گاهی لخته لخته خون انگار ازش بيرون ميزنه ؟...نوشته ات هم که سرشار از يه جور حس مشترک بود با معلم ادبيات....بيا ای عاشقان با هم بگيريم...ميخواد مثل ابر در بهاران باشه...يا هر طور ديگه که بلديم....موفق باشی

متولد ماه مهر

مردن يعنی در آرامش زمين محو گشتن و سپس خود نيز خاک شدن...... (ژان کریستف - جلد دوم)

مامان اميرعلي

سلام دلم گرفت و ياد عزيزان از دست رفته افتادم... خدا شما رو هميشه برای آيسان نگه داره

آسيا

سلام مامان آيسان، دلم براي شما تنگ شده بود. بايد ببخشين من زودتر از اين سر نزدم تا از محبتتون تشكر كنم. فرصت خيلي كمي دارم. اميدوارم كه هميشه پاينده باشين و شادمان