بدون شرح

بعد از دو سه ماه خيلي شلوغ ازکاراداري و خونگي روزمره امروز يک کم روز خلوت تريه . نه که خلوت تر چون يک کپه کارجلوت انبار شده . يک عالمه نامه که بايد بنويسي ويک عالمه اي ميل که بايد بفرستي و  يک عالمه پيگيري که بايد انجام بدي . ازاين جهت خلوت تر که به خاطر يک کاري که بيرون شرکته مدير عامل و همه همکارها رفتن بيرون حتي آبدارچي روهم فرستادن دنبال يک سري خريدها و تو هم فقط به خاطر حجم کارهايي که داشتي توي دفتر موندي . اما سکوت و خلوتي دفتر و پنجره هاي باز که نسيم خنکي از اون مي ياد اغوات مي کنه و دلت مي خواد يکساعتي رو به قول معروف بي خيالي طي کني البته اگه صداي تلفن هاي گاه به گاه و سروصداي ماشين و بلندحرف زدن ها و درگيري هاي لفظي که از واحد هاي همسايه به گوش مي رسه بگذاره . از توي آبدارخانه صداي به هم خوردن ظرف مي شنوي . ترس برت مي داره و با اينکه مطمئني کسي نيست که صدايي بتونه دربياره مي ري نگاه مي کني . خوب که گوش تيز مي کني مي بيني از طبقه پايين صدا مي ياد . اولين چيزي که به فکرت مي رسه اينه که بري سراغ وبلاگت و آپديت کني . مي دوني که تازگيها خيلي غرغر کردي و بيشتر از حساسيت ها و رنجش ها ت گفتي . هر چي فکر مي کني يه مطلبي که يک کم بار مثبت داشته باشه يا مفرح باشه بنويسي چيزي يادت نمي ياد. فکر نوشتن رو رها مي کني و مي ري سراغ وبلاگها . اول از همه  مثل هميشه سراغ ساروي کيجا که چند روزه غايبه . همونجور که حدس مي زدي مسافرت بوده و برگشته . اما به دليل غيبت زيادش مثل اين که ازکاراخراج شده . نمي دوني چقدر براي خودش مهمه اما تو ناراحت مي شي و دعا مي کني که موضوع جدي نباشه . بعد مي ري سراغ بي بي شهربانو که خيلي نوشته هاش رو دوست داري . دو تا پستش رو مي خوني . مي بيني حال و هواش ابريه . سراغ جيغ جيغوو چهار پنج نفر ديگه مي ري . مي بيني همه يه جورايي شوخي و جدي از دلتنگي هاشون گفتن . نه مثل اين که فايده نداره . تو امروز هم بايد باز از سر دلتنگي بنويسي . باز سعي مي کني به چيزهاي خوب دور و برت فکر کني . اولين چيزي که به ذهنت مياد آيسانه . گل از گلت مي شکفه و نيشت باز ميشه . يکدفعه گرم مي شي . خدارو شکر که دخترک سالم وخوب و سرحاله و داره روز به روز بزرگتر وخانم تر مي شه . اينقدر داره تند مي ره که گاهي تو احساس مي کني نکنه به زودي جلوش کم بياري . همين الانش خيلي چيزها رو بهتر از تو مي دونه . غرق افکار خوب و لابلاش دلشوره هاي شيرين هستي که مي بيني نه . حتي وجود گرم آيسان هم نمي تونه باعث فراموشي خيلي از دلتنگي هات بشه.

بيشترين چيزي که تو اين چند سال آزارت مي ده و لابه لاي همه رفتارهاي منفعل و عادت هاي منفي که پيدا کردي خودشو نشون ميده نفرته . خوشبختانه اين نفرت مخاطب خاص داره و اون هم چنان علت محکم و منطقي داره که اگر چه هيچوقت جز توي گروه درماني اون هم با اکراه نتونستي راجع بهش صحبت بکني جاي نگراني نيست که فکر کني ديدت به عالم ديد خيلي منفي و نفرت انگيزي شده . نه . اون دو تا آدم که تو اينقدر دوستشون داشتي و براشون با تمام وجودت فرزندي و خواهري مي کردي با رفتار حيواني شون داشتند تمام زندگي تو رو نابود مي کردند . دلت مي خواست با گذشت چهار سال کمي اين نفرت کم رنگ تر بشه . ولي نشده و هر لحظه يادت مي افته و هر لحظه آتشش بيشتر دامنت رو مي گيره . غير از اون اتفاق که موجب زلزله و بعدش کلي موج و ناآرامي تو زندگيت شد و خودش بدترين کاري بود که مي شد درحق کسي کرد تو از اين که چرا درجواب محبت هاي بي دريغت اين رفتار رو ديدي  شکستي و اين شکسته ها رو هيچ جوري نتونستي بند بزني .  اونها خوشند و بي خيال دارند زندگي شون رو مي کنند تو روز به روز در تلاش براي بند زدن دل شکسته ات بيشتر خرد مي شي. غير از تاثير مستقيمشون باعث شدن تو ديگه به هيچکس نتوني اعتماد کني . به هيچکس و اين بدترين قسمت مسئله است . تو دوست داشتن رو بلد بودي و عشق ورزيدن رو . تو اولين احساست به آدما هميشه اعتماد بود و خيلي زود علاقه مند حتي وابسته مي شدي. تو براي ايجاد و حفظ رابطه هات تلاش مي کردي. اما حالا از سايه خودت هم مي ترسي . نگراني که مبادا سايه ات مثل اونها يه خنجر پشت سرش قايم کرده باشه ووفتي تو غافل غافلي و مست مهر و محبت اونو دربياره . ياد شوکه شدنت از اون اتفاق مي افتي و شبها و روزهايي که ففط مي تونستي اشک بريزي و از يکطرف بعد از سالها دوري از اين عوالم بري امامزاده صالح و دو سه ساعت گريه کني و دعا که به خير بگذره و از طرف ديگه نفرين کني که عامل اين جريان رو خدا خودش به جزاش برسونه. بعدش که به زور دوا و درمون و روانپزشک کمي خودت رو جمع و جور کردي سعي کردي به روت نياري و دوباره طبيعي زندگي کني . با چند ماه وقفه همه چير برگشت رو روال قبل . تو همون هايده پرکار شدي و از صبح تا شب مشغول کار و تلاش . حواست رو تو خيلي مسائل بيشتر جمع کردي  چون فهميده بودي سرنوشت آدما دست خودشونه واگه بد مي بينند خودشون آگاهانه يا ناخود آگاه زمينه رو براي اون بدبياري فراهم کردند . اين لطمه هم استثنا نبود و تو خودت تو زندگيت خطاهايي داشتي که زمينه رو براش فراهم کرده بودي . اما هنوزهم معتقدي که با هيچ قانوني اون اشتباهات نبايد همچين انعکاسي مي داشت . خلاصه تو از همه نظر همون هايده شدي جز دلت . جز احساساتت . ديگه اون شادي و نشاط ، اون ذوقمرگ شدن از هر چيز کوچک ، اون رقت احساسات و شعف بچه گانه و اون انگيزه هاي قوي براي بودن و شدن هيچوقت برنگشت  و حالا تو حتي وقتي مي خندي ماسک خنده رو صورتت ميگذاري . تمام تلاشت رو براي شاد کردن دور و بري هات مي کني ولي  مگه يک صورتک خندان مي تونه کسي رو بخندونه . اينه که عليرغم اينکه هنوز برات مهمه که اون چند نفر معدودي رو که هنوزدوستشون داري خوشحال کني و خوشحال ببيني اما گاهي احساس مي کني گردابي که توش گرفتاري داره تو رو از اونها هم دورمي کنه . هم ديگران ازتو دور مي شن و هم خودت از خودت . اينقدر دور که گاهي دلت براي خودت ، همون خودي که از ته دل مي خنديد و تو خيلي بيشتر دوستش داشتي تنگ مي شه و امروز از اون روزهاييه که خيلي دلت براي خودت تنگ شده . يعني مي شه دوباره ببينيش ؟

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساروی کيجا

مادرشوهر و خواهرشوهر ؟؟؟؟؟؟؟

ساروی کيجا

ببين تو اگه اين ظرفت رو نمی‌خوای بگو بردارم استفاده کنم ... يه وقت سراغی از ما نگيری‌ها ؟ لااقل به دختره بگو تو که از ما خوشت اومده بود مادر ... تو يه سراغی بگير ...

پريسا در درياي خوشبختي

ببينممممممممممممم گوگولی.. من اگه يک تولد کوچولو موچولو بگيرم برای پريسا و همين بر و بچ وبلاگی رو دعوت کنم می ايين ؟؟ ۱۷ تا ۱۹ ..دی.. ببين بين ۳ شنبه و ۴ شنبه کدوم راحتتری بيای/؟؟

نگار مامان محمدمهدی

خجسته سالروز عيد سعيد غدير خم، عيد امامت و ولايت، روز اکمال دين و اتمام نعم الهي بر همه رهروان صراط هدايت مبارک باد

پريسا در درياي خوشبختي

سلام.......راستش اول برام فرقی نمی کرد سه شنبه يا ۴ شنبه... بعد ديدم چهارشنبه شب می شه شب اول محرم... به همين خاطر احتمالا ۳ شنبه ۱۸ دی مهمونی را می گيرم........ببينم کلاس ايسان تا ساعت چنده مگه؟؟ ۴.۳۰ ..۵ گفتم بچه ها بيان احتمالا تا ۷ يا ۸ می مونند... نمی تونی بيای؟؟

پريسا در درياي خوشبختي

عزيزم.....خبرشو ندادييييييييييييی..من خيلی دوست دارم بيای...بچه ها تازه ۵ به بعد می ان...تا هر ساعتی هم که بخوان می مونن...بيااااااااااااااا ديگه خانمی

گيج منگولی

اميدورام دلت شاد بشه! و اون خود شادت رو پيدا کنی! نميدونم چرا همه اينروزها همين حال و هوا رو دارن۱ مراقب خودت باش!

بي بي

يه وقت وبلاگ ننويسي ها

بهانه

هايده جون بابا بسه ديگه آخه يه كمي هم فكر مارو بكن كه ازبسكه در خونتون و زديم و كسي باز نكرد افسردگي گرفتيم اميدوارم هركجا هستي شاد و سلامت و خوشبخت باشي عزيز